برای دخترم آرتینا

نوشته های درهم برهم از روزهایی که گذشت

امروز تولد بابا علی هست و امشب هم سالگرد ازدواج دایی جون. انشالله همشون صد ساله بشن و سعادتمند. آرتینا خانم هم از فردا دو سال و نیمگیش تموم می شه . دو روز پیش در یک اقدام و تصمیم غافلگیر کننده موهاتو کوتاه کردم. البته بردمت آرایشگاه و از قبل با خانم آرایشگر هماهنگ کردم چون یکبار دیگه که با خاله برده بودیمت آرایشگاه به حدی گریه و زاری و جیغ و غش کردی که هم ما و هم خانم آرایشگر پیشمون بود . دیگه هیچ وقت موهاتو کوتاه نکرد. ولی این بار واقعا رو سفید شدم. با اینکه خودم به تنهایی بردمت، خیلی خانم روی صندلی نشستی و آرایشگر کارش رو کرد. هزار ماشاالله خیلی نانازی شدی و موهات پُر نشون می ده. هزار ماشالله خانم شده و با آدم درد و دل می کنی. تنها خصوصیت بدی که توی این سن داری اینه که خیلی لج می کنی. مثلا وقتی لباسات رو در میارم تا لباس دیگه ای بپوشم، اگه دوستش نداشته باشی گریه و فغان و .... و چند ساعتی بدون لباس توی خونه می گردی (مثل بله برون عمو محمد)، یا اینکه از کتاب یا اشیایی خوشت نیاد و بری رو دنده لج، حتما باید یا پرتش کنی یا پاره یا بندازی تو سطل آشغال (بزار اصن پارش کنم .... اهان اهان .... خوبش شد. فهمیدی!) توی ماه رمضون هم زودتر از ساعت دو بامداد نخوابیدی . کلا سیستمت بهم خورده . نیمه دوم شهریور هم که عروسی عمو هست. چند تا خبر ازدواج غافلگیر کننده بهمون رسید که رضا و محمد نوه های عمه پری و دختر عموی گرام هم از اون دست خبرها بود. دیروز گذری چند تا لباس خوشگل واست دیدم که مناسب مراسمات اینده باشه. انشالله بعد ماه رمضون می ریم و انتخاب می کنیم. چند روزی بیشتر به پایان ماه رمضون نمونده. با همه سختی و گرمای هوا، خدایی خیلی خیلی زود گذشت. چشم می زاریم و بر می داریم، ماه رمضمون می یاد و می ره، محرم می یاد و می ره، نوروز می یاد و می ره و .... عمرمون مثل برق و باد می گذره.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 مرداد1393 ساعت 10:21 توسط مامان آرتینا
.

در رثای کودکان خفته در گورزار غزه

در رثای کودکان خفته در گورزار غزه در گورهای سردتان آرام بخوابید تا شاید آتشفشان خاکستر زغال جنازه هایتان فرو نشیند. آرام بخوابید، دیگر دوره ضجه های جانکاه و عذاب گرسنگی و مصیبت و بلای محاصره حرامیان پایان یافته است. پلکهای خسته چشمهایتان را که این روزها از بیخوابی و ترس از انفجار بمبها و ترکیدن بغض ها ، یک کاسه خون شده، حریصانه روی ˈدنیای مدرنˈ ببندید. باور کنید ظلمت تنگنای گورهایتان، یک دنیا، به زرق و برق جهان نو با یال و کوپال اربابانش می ارزد. صورتهای دفرمه و جنازه های تکه تکه شده و یک دنیا معصومیت آسمانی تان، قلب سنگواره ای رهبران قسی القلب جهان را نمی لرزاند. اشک تمساح خرگوشهای خفته در کاخهایشان را باور نکنید. لذت دیدن رنگاب دنیای بربرهای نو را از یاد ببرید. جسم خونبارتان را از شر منقار خونریز کرکس های سیاه توی مامن تاریک قبرهایتان پنهان کنید. موشکهای هدایت شونده ،ˈاف 16 هاˈ و ˈآپاچی های ˈعمو سامˈ برای هدف گرفتن جثه های نحیف شما در روزهای تنگ محاصره، بغایت دقیق ساخته شده اند. آهای کودکان شهید غزه: تا ˈنانتاهو ˈهست، دیگر از شبح ˈلولوˈ نترسید. دیگر ˈآل هاˈ شما را نمی برند، اما ˈمسترهاˈ، حکم تیر تک تک شما را به موشکهایشان داده اند. کرکس های سیاه از دل مینای آسمان فلسطین، یکایک شما را نشان گرفته اند. هزاران ˈراسˈ صهیونیست با چشمان ازحدقه درآمده و چنگول های خونریز برای یافتن و دریدن معصومیت شما، دندانهای دارکولائیشان را تیز کرده اند. دلتان هم به سران شکم چران عرب که حسابی کرک و پشم کلاهشان ریخته ، خوش نباشد، به آنان که ˈعربˈ را به خاطر ˈغربˈ دوست دارند و همواره در دفاع از مظلومیت امت عرب، زکامند و پاک اخته غیرت. باور کنید که شیوخ هم پیاله با یانکی ها، بدمست تر از آنند که فرق سرخی شراب بلور ساغرهای در گردش بزمهای شبانه اشان را با گلگونی خونهای مطهر شما و همشهریانتان در کوچه پس کوچه های غزه بدانند. البته به حرامیان بدمست داعشی ها و افراطی هایی که این روزها در کوچه و پس کوچه های عراق و دیگر کشورهای همزبانتان در اوج سفاکی و درنده خویی روی زغال را سفید کرده اند هم دلتان خوش نباشد، جنایت پیشگانی که در ددصفتی کم از چکمه پوشان نژادپرست تل آویو ندارند. همانهایی که اگر منافعشان اقتضا کند شما را نیز مانند کودکان بی گناه عراقی جلوی دوربینها مثله می کنند و جگرتان را به دندان می کشند و جنایتهایشان را هم به نام خدا می نویسند. آهای دردانه های غزه: در قرن بی آبرو، در هزاره جولان اینترنت، در دوره دریدگی پرده مگوها، در عصر ناکامی رویاهای خدا در زمین، در سوداگری عصر کمپانی انسانیت، در هلهله کرکننده دهل بشرنوازان و در مقطع لم دادن سیاه ترین آدمها در سفیدترین کاخها، دیگر برای لطیف ترین، پاکترین و بی گناهترین انسانهای روی زمین به اندازه یک خانه ـ چه می گویم ـ به اندازه گهواره کودک شیره خواره ای یا حتی مامن آغوش گرم مادری، جا نیست. دیگر شعارهای دلفریب بشر دوستانه حرامیان را باور نکنید. دیگر به زمین دل نبندید، هیچ جایش امن نیست، چونان خانه ویرانتان که اینک به سردی ابدی گراییده است. همه جای این زمین بزرگ برای جسمان کوچکتان بغایت تنگ است. دوستی خاله خرسه های دشداشه پوش را هم باور نکنید، شاید عرقچین(کیپا) پوشها، چفیه به سر باشند. ای دریغا که در دوره شما، عصر یخزده آدمیت، برغم جلال و شکوه خیره کننده اش، فرا رسیده است، هزاره نو بربریتی که زیباترین رخت بشری را بر تن دارد. ای نوگلان قربانی عصر بربریت مدرن: دلگدازانه و شرمسارانه باید بگویم که شاید باید بمیرید تا لختی بیاسایید. همان گونه که گوش همه دنیا به سالها عذاب جانکاه حصرتان کر بود، اینک نیز چشم همه دنیا در مقابل تراژدی خونبارتان کور است. انگار دنیا را آب برده است، که می داند شاید نوح دیگری در راه باشد. دلتان را به هچکس این دنیا خوش نکنید ، بخاطر خدا خود را گول نزنید. در دنیای تبهکاران و جانواران آدم نما باید با شمارش ترکش گلوله های رخنه در حریر جسمهای نازدانه تان ، قد و قواره حقوق بشریها را اندازه گرفت. آهای دخترکان و پسرکان آسمانی غزه: باید از لذت بازیهای کودکانه، ذوق داشتن اسباب بازیهای رنگارنگ، آبی چشمان عروسکهای زیبا، شوق سواری بر کالسکه ها و کیف تحقق الوان آرزوهای کوچک و بزرگ در دنیای زمینی دل بکنید تا شاید روزی روزگاری، در کرانه آبی آسمان به آنها برسید. رویای دیدن اینها در زمین، مال کودکان موبور و چشم آبی است. باران ناپالم ها، تل آوارها، آبشار آتش فسفرها، طعم تند خردل ها، تاکسی درمی آدمها در پودر نقره ای سیانورها و سوزش کشنده ترین اورانیوم ها، دستاورد پر دک و پز تکنولوژی بشرنوازترین عصر زمین است که سازندگانش با افتخار به آن می نازند. آهای نوباوگان غزه ای: اشتباه نکنید، اینها که این روزها در پهنه زلال آسمان لاجوردی دیارتان می بینید، بادکنک نیست که هر روز بسویتان می آید، ˈناپالمˈ است. آنها هم که از کرانه افق خاکستری بسوی شما شیرجه می زنند بادبادکهای رنگی نیست که برای شادی کودکانه شما حرکات نمایشی می دهند، اف 16ها و آپاچی هایی است که قلب پاک شما را نشانه گرفته اند. در بازار پررونق دنیای جنایت پیشگان، ال امان از دست دلسوزی و انسان نوازی مدعیان غربی و عربی که انگار مهرشان به شما کودکان مظلوم تمامی ندارد تا آنجا که در صحن مجامع بین المللی بخصوص شاهکارشان ˈشورای امنیتˈ در دفاع از معصومیت شما، آنی آرام و قرار ندارند!می دانید چرا؟ چون سالهاست پنج عضو ابدی آن برای دفاع از حق مظلومان جهان مجبور شده اند ازˈحق وتو ˈ استفاده کنند و همواره ظالمان دنیا را به جای خود بنشانند تا قهرمانانه، از لجن مال کردن نام نیک این شورا یا گل گرفتن درش، جلوگیری کنند. لطافت طبع قویترین مرد دنیا با تبسم نیش سپیدش را ببینید که چگونه از زور اندوه بی پایانش بخاطر سرنوشت خونبار شما، اینگونه مشکی شده است. جزیره نشینان هم که در رعایت مبادی آداب و طرفداری از حقوق بشر بخصوص حس کودک دوستی شان، شک نیست، هم این روزها بیرقهای سیاه را روی ˈخانه10ˈ داونینگ استریت لندن افراشته اند و خاک عزا بر سر ریخته اند. الیزه نشینان همیشه پایبند به اخلاق خانواده و شیفته سینه چاک حقوق بشر نیز که اصلاˈ خود را صاحب عزای شما می دانند، هم کم از اینان ندارد و هر روز با شدت هرچه تمامتر برای جانیان صهیونیست، شکلک درمی آورند و خط و نشان می کشند. آهای کودکان خفته در گورزارهای خونبار: خوشا به حالتان که دیگر در دنیایی که اینگونه آدم نماهای اتوکشیده ساکن در قصرهای معروف دوسوی آتلانتیک نفس می کشند و به یمن نحس وجودشان، جانوران درنده خویی مانند ژنرال های عبری جولان می دهند، نیستید. ننگ دیدن تکرار توحش آدمکهای مدرن را نظاره نکنید.رنج شنیدن سمفونی آدم قرن بیست و یکمی بودن را نشنوید، با خون خود افتخار ندیدن بنجل تمدن را خریدید، روکش نخ نمای بشردوستی اربابان جهانی را دریدید، از دست اداهای جاهلیت نو، ˈهای و هویˈ پوچ سران عرب و صدای زنگ زده ناقوسهای خانه خدا در دفاع از بشریت و هزار بلای دیگر جنایتکاران جهان، رهیدید. بگذارید این را هم بگویم که بازهم گلی به جمال جانیان تاریخ که هرچه کردند، دستکم سالها از تمدن امروز با این همه ادعای کرکننده بشردوستی اش، عقب تر بودند. سگ آنان به اینانی که براحتی آب خوردن جلوی دوربین ها و انظار جهانیان آدم می کشند و شهروندانشان نیز همزبان با شکلیک موشکهایشان هورا می کشند و دست افشانی می کنند و حامیان غربی شان نیز بی شرمانه حکم نکشتن کودکان را وتو می کنند، شرف دارد. آخ که اگر امروز یک کودک اسراییلی بر اثر تیر غیبی یا صدای شنیدن ترقه ای زهره ترک می شد، تنها خدا می داند سران مدعی رهبری جهان که دست بالا شاید برای خیل کودکان شهید غزه ای یا به اظهار خشک و خالی تسلیتی بسنده کنند یا بزور، پیام محکومیتی بدهند یا اشک تمساحی بریزند، امروز چه خاک عزایی بر سر می ریختند و چقدر غش و ضعف می کردند. حتما ˈ این روزها پرچمهای سازمان ملل نیمه افراشته می شد، کرواتهای سیاه در غرب و شرق ˈبازار سیاهˈ پیدا می کرد، اشک میلیونها شمع در کنیسه ها و کلیساها نشانه عزاداری دلشکستگان نظم تازه جهانی بود، شورای امنیتˈبی وتوˈ با نیروهای ˈناتوˈ سایه کسانی را که حتما تروریست بودند، با تیر می زد و عالم و آدم را برای دفاع از جان کودکان دردانه تل آویو و حیفا به زیر پرچم قوای متحد جهانی به خدمت فرا می خواند. اما ای دریغا از بی کسی کودکان شهید فلسطینی که خونشان رنگین تر از عقب افتاده ترین کودکان اسراییلی یا غربی نیست که اینک غریبانه یا در دهلیز گورهای سردشان خفته اند یا هنوز در زیر تل آوار خانه های ویران غزه مدفونند. باید باور کنیم که برخی قیل و قال های نصفه و نیمه کنونی در باره فاجعه کنونی غزه هم بزودی رنگ می بازد و این پرونده نیز به بایگانی افکار عمومی جهان سپرده می شود و چونان گذشته، کسی را یارای نشاندن جنایتکاران قسی القلب و سفاک روی کرسی اتهام نیست. اما براستی کیست که تصاویر دلخراش اجساد متلاشی شده غزه ایها، چشمان نیمه باز آن جنازه کودک فلسطینی و شیون و مویه مادران غزه ای را ببیند و بر خود نلرزد و بر مرتکبینش بخصوص حامیان این جنایت فجیع، لعن و نفرین نفرستد، به حامیانی که امروز بی شرمانه دم از زیباترین و دلاراترین واژگان قاموس بشری می زنند و خود را رب النوع بشردوستی در عالم جا می زنند و برای صیانت از حق و حقوق آدمها، طرحهایی دهن پرکن بشردوستانه ارائه می دهند. در پایان بگذرید این را هم ناگفته نگذارم و از دست آدم و عالم دنیای امروز هم بی ناله عبور نکنم که ای دریغا که همانند سیاست پیشگان چشم سفید بی عار جهانی، افکار عمومی گیتی هم چشمشان را بر روی همه چیز بسته اند و انگار امروز اهمیت قتل عام 150 آدم بی گناه فلسطینی بخصوص خیل کودکان مظلوم برایشان بغایت عادی تر و باورکردنی تر از خوردن هفت گل توسط برزیلی هاست! ای لعن و نفرین بر دنیایی که هیچ چیزش، دیگر بوی آدم و آدمیزاد نمی دهد. از: محمدرضا شکراللهی
+ نوشته شده در سه شنبه 24 تیر1393 ساعت 11:9 توسط مامان آرتینا
.

دلم می خواد

خیلی وقته خیلی دلم می خواد خیلی چیزا بنویسم. از بی وفایی ها، از توهینها، از خبرهای شاد خانوادگی و اتفاقات جالب و ....

ولی چه می شه کرد. توی حریم شخصی خودت نمی تونی حرفت رو بزنی.

آرتینا جونم هم خوبه هزار ماشالله. روز به روز با مزه تر، خوش سر زبون دار تر، فهیم تر و خانم تر می شه. هر روز حرفهای جدید، هر روز حرکات جدید. مامان قربونش بشه که به عشق اون زندگی می کنم.


+ نوشته شده در دوشنبه 23 تیر1393 ساعت 9:44 توسط مامان آرتینا
.

چند سطری از این روزها

این روزها هوا خیلی گرم شده و یه جورایی آزاد دهنده است. بیچاره اونهایی که جنوب زندگی می کنند.

البته خدا رو شکر با تمهدیدات بابا علی، چند روزیه که خونمون حسابی خنک هست. دیروز داشتم عکسهات رو می دیدم اونهایی که توی کامپیوتر، دوربین و گوشیهامون بود. عمرمون مثل برق و باد داره می گذره. هیچی عایدمون نمی شه. قدر این روزها رو خوب نمی دونیم. روزهای پر استرس رو می گذروم، روزهای شاد، روزهای .... ولی درس نمی گیریم. شاید واسه بقیه اینجوری نباشه. روز به روز به تارهای موی سفید و چروکهای صورتم اضافه می شه و پیشرفتی نکردم. آدم نشدم. بگذریم.

خاله جون دو سه روزیه که ماشین خریده ولی دیروز رسما رونمایی شد. خودش از بنگاه آورده بودش. من کلی خوشحال و نگران بودم. خوشحال از اینکه خاله بالاخره توی یک زمینه مصمم بود و نگران از اینکه تازه گواهینامه اش اومده. کلی به مامان جون و خاله توصیه کردم که فعلا آرتینا به تنهایی سوار ماشین خاله نشه. چون دایم در حال ورجه وورجه هست و خاله هم نا وارده. انشالله همیشه در پناه خدا سالم باشن.

 

 


+ نوشته شده در سه شنبه 10 تیر1393 ساعت 10:16 توسط مامان آرتینا
.

رمضان مبارک

امشب که بلرزید دل و بغض و صدایت

آرام روان گشت دلت سوی خدایت

رفتى به در خانه آن قاضى حاجات

یاد آر مرا ملتمس لطف و دعایت


+ نوشته شده در دوشنبه 9 تیر1393 ساعت 7:53 توسط مامان آرتینا
.

بیماری دوباره آرتینا

دیروز عقد عمو محمد و سیندرلا در یکی از دفاتر ثبت ازدواج انجام شد. خدا رو شکر که عمو هم سر و سامان گرفت . انشالله خوشبخت بشن. آرتینا خانم هم کلی تب داشت بعد از عقد رفتیم دکتر. قبلش نوبت گرفته بودم. دکتر گفت فکر نمی کردم گلوش این همه اذیت باشه. و تازه این ارامش قبل از طوفانه . آرتینا لوزه داره و قبلا هم دکتر گفته بود که باید عمل بشه ولی باید کمی بزرگتر بشه. همیشه هم از ناحیه گلو دچارر بیماری می شه. از واقتی وارد مطب شدیم کلی گریه کرد و این قضیه تا وقتی که داورها رو گرفتیم، امپولش رو زد، توی خیابون و توی خونه ادامه داشت تا بالاخره خوابش برد. خانواده سیندرلا هم همه ما رو واسه شام دعوت کرده بودند که به دلیل شرایط آرتینا قصد رفتن نداشتیم. ولی برای اینکه از حالت کسلی در بیاد و با احسان و دینا بازی کنه، رفتیم. اونجا ارتینا کلی بازی کرد و کمی غذا خورد. حالش بهتر بود. آخر شب هم که داروهاش رو خود راحت تر خوابید و تبش پایین اومده بود.

توی هفته جاری خبر بارداری رخشنده و فوت نوشین علی آقا و دیروز هم کتک کاری همکارمون توسط پرسنل بیمارستان امام رو داشتیم.

 


+ نوشته شده در پنجشنبه 29 خرداد1393 ساعت 9:24 توسط مامان آرتینا
.

کسالت آرتینا خانم/فروش خونه/عروسی

دختر مامان از دیروز کمی کسل و بدحال بود و صبحی کلی نق نق کرده بود. روز گذشته هم بدنش داغ بود و خیلی اذیت بود. با کمی قطره استامینوفن کمی بهتر شد. الان هم که خونه مامان جون هست و زنگ زدم خدا رو شکر بهتر بود. البته کمی سرفه می کرد.

دیروز بابا علی یکباره هوس فروش خونه رو کرد و با یک اگاهی نه چندان معتبر در سایت دیوار، دو سه تا مشتری در کمتر از یک ساعت پیدا شد. دیورز عصری قصد خرید لوستر و میز نهار خوری رو داشتیم که توی فروشگاه یکی از مشتریان سمج زنگید و اومد توی فروشگاه و به اتفاق ما اومد خونه رو دید و خیلی پسند کرد . حتی با قیمت بالایی که ما داده بودیم حاضر به خرید هست. دلم هُری ریخت پایین. دیروز بیشتر از همیشه خونمون رو دوست داشتم. یه لحظه بغض کردم و دلم برای خونمون تنگ شد. غروب با بابا علی رفتیم دو سه تا بنگاه رو دیدیدم و دو تا خونه رو هم دیدیدم. با اینکه نوساز بودن ولی اصلا به دلمون نبود. استرس داشتیم.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 خرداد1393 ساعت 10:58 توسط مامان آرتینا
.

ذخیره سازی مواد غذایی

بعضی مردم انگار عذاب و سختی رو دوست دارند. مخصوصا این خانمهای بروجردی. مخصوصا مامان من، مخصوصا من. (خنده) توی هر فصل خانمها مشغول جمع آوری وتهیه یک سری مواد غذایی می شن. مثلا چیدن یا خریدن ورکواز و انواع گیاهان محلی، یک سری ترشی و خیار شور، یک سری برگ مو و دلمه، نخود فرنگی و باقلا، کنگر و بادمجون، و ..... خدایی هر سال مامان مهربونم با اینکه دستاش رو عمل کرده بود، سهم من رو می ده و توی این شش سال ازدواجم تنها برخی از کارهای سبکتر رو خودم انجام دادم. امسال تصمیم دارم خودم همه رو انجام بدم و حتی اگه بشه من سهم اونها رو بدم. هفته گذشته با 14 کیلو شوید شروع کردم. واااااااااااااااااااای مردیم تا پاک شد و شسته شد. توی خوه اپارتمانی که نه حیاط و نه بالکن و جای مناسب شستشو و نه جای پهن کردن. بعد از مراحل ذکر شده. واسه اینکه سریعتر خشک بشن، به حیاط خونه باباجون منتقلشون کردیم. پروژه های نخود فرنگی و باقلا و برگ مو تموم شده. پروژه بعدی ، خشک کردن سبزیهای معطر (فلفلک و..) واسه دلمه بود. که جمعه از زمین آقا چیدیم و شستم و هنوز خشک نشده. همون جمعه چند کیلویی توت سفید هم چیدیم و شستیم واونها هم در حال خشک شدن هستند. خونمون دیدنیه، روی اپن، روی طناب رختی، روی میز پذیرایی، و هر کجا که اندازه یه کف دست جای خالی بوده، توت و سبزی پهن کردم تا انشالله خشک بشن. پروژه شربت، مربا واسه ماه رمضون، آماده سازی مرغ و ... مهمونی ماه رمضون، رو هم دارم توی این هفته. خدا رو شکر سبزی خورشتی دارم. (خنده)
+ نوشته شده در یکشنبه 25 خرداد1393 ساعت 11:34 توسط مامان آرتینا
.

بازار داغ خریدهای پستی

همیشه اوقات بیکاری سایتهای خرید اینترنتی رو با دقت نگاه می کنم، از اونجا که سابقه خوبی در خریدهای پستی نداشتیم چیزی سفارش نمی دم. ولی نمی دونم چرا دوست دارم اونها رو بخونم. مثل تیسا گل، می شاپ، آک ایران و ... دوران مجردی یکی دوبار سی دی آموزشی سفارش دادم که همون چیزی نبود که تبلیغ می شد و پارسال هم مامانم سی دی آموزش ورزش برای کاهش دردهای عضلانی رو سفارش داد که اصلا اصلا اون چیزی نبود که تبلیغش رو می کرد زبان انگلیسی، و .... چند روزی مونده بود به تعطیلات خرداد ماه حدود 12 یا 13 خرداد ماه که از طریق یه سایت عینکهای دید در شب رو دیدم که قیمتش با اون چیزی که ما هوا ره تبلیغ می کرد متفاوت بود خلاصه سفارش دادم ولی جدی نگرفتم. تا اینکه روز سه شنبه پست آوردش. واقعا چیزی نیست که تبلیغ می کنه. همون روز سه شنبه هفته گذشته 20 خرداد ماه یه اس واسه بابا اومد که شما بنده تخفیف فلان و فلان و فلان شدید. ما هم حرییییییییییییییییص، زنگیدیم و سفارشات رو به قیمت 298 تومان همون روز از پیکشون در بروجرد تحویل گرفتیم. به ازای مبلغ پرداختی، یک سرویس قابلمه نسوز، پد پا کینوکی، آب مرکبات گیری، تخم پز برقی، جارو شارژی اتومبیل، ست رنده و خرد کن دستی، کمربندی لاغری رو تحویل گرفتیم. کمربندش که کار نمی کنه و قابلمه هاش به نازکی ورق و ... از وعده های این شرکت فرستادن یه دوربین عکاسی در روز تولد بابا، شرکت در قرعه کشی دیشب (گفت 40 نفر هستند که 30 نفرشون برنده می شن) بود که نه خبری از کد قرعه کشی و نه خبری از خودِ قرعه کشی هست. ما موندیم و یه شماره تلفن. دو هفته پیش هم بی بی انیشتن رو واسه دخملی سفارش دادیم. ای ی ی ی ی بد نیست .
+ نوشته شده در شنبه 24 خرداد1393 ساعت 9:51 توسط مامان آرتینا
.

مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز / جوان ز حادثه ای پیر میشود گاهی............

هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی از این زمانه دلم سیر میشود گاهی عقاب تیز پردشتهای استغنا اسیر پنجه تقدیر میشود گاهی صدای زمزمه ی عاشقان آزادی فغان و ناله ی شبگیر میشود گاهی نگاه مردم بیگانه در دل غربت به چشم خسته ی من تیر میشود گاهی مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز جوان ز حادثه ای پیر میشود گاهی بگو اگر چه به جایی نمیرسد فریاد کلام حق دم شمشیر میشود گاهی بگیر دست مرا آشنای درد ، بگیر مگو چنین و چنان دیر میشود گاهی به سوی خویش مرا میکشد چه خون و چه خاک محبت است ،که زنجیر میشود گاهی
+ نوشته شده در سه شنبه 20 خرداد1393 ساعت 8:32 توسط مامان آرتینا
.

تعطیلات خرداد ماه

سه روز تعطیلی 14، 15 و 16 خرداد ماه هم تموم شد. با بجون اینا آب گرم محلات رفته بودند خیلی دوست داشتم همراهشون برم. ولی خوب طبق معمول و همیشه نه پول داریم نه بنزین. بهر حال روز اول به اتفاق خانواده عمو غفور به صحرا رفتیم و روز دوم هم به اتفاق عمه ها به کپرگه. خوش گذشت ولی خیلی خیلی خسته کننده بود. بابا و مهران هم توی تپه های اطارف کپرگه به مدت سه ساعت و نیم گم شدند. صبح 16 خرداد هم احسان ختنه شد و ناهار خونه عمه بودیم. نازنین دختر هم بیشتر از همیشه با دلبری و شیرین زبونی و ادا و اصولهای خاص خودش اطرافیان رو جلب می کنه. قربونش بشم که خیلی خانم و فهمیده هست. دیروز هم دایی جان و هم بابا علی حالشون بد بود. استفراغ و تب و لرز داشتند.
+ نوشته شده در یکشنبه 18 خرداد1393 ساعت 9:5 توسط مامان آرتینا
.

حرفهای دیوانه کننده آرتینا

آرتینا خانم که امروز دو سال و چهار ماه و دو روزش هست حالا کاملا صحبت و جمله سازی می کنه، بگو ماشاالله. قند دوس ندالم، دندونام خراب می شه آقا دکتر آمپول می زنه تو توتونم دردم می یاد، گریه می کنم. مامان نگاه کن!!! گوفسندا (گوسفندها) دارن علف می خورن، گلشنشونه (گرسنه) . یا اینکه ساعتها جلوی آینه واسه خودش کتاب می خونه و شعرهایی رو که بلده تکرار می کنه. کلی پشت تلفن درد و دل می کنه، جواب سوالها رو کامل و شفاف می ده. از سیر تا پیاز مسایل خونه رو هر روز واسه خاله آزی ومامان جون تعریف می کنه. به بابا جون دستورات لازم رو می ده: بابا جان، نانی بخر، آبیقه (آب میوه) بخر، کفک (پفک) بخر، بابمجون (بادمجان)، تیب ژمینی(سیب زمینی)، پیاز، شژبی (سبزی)، گهم مرغ (تخم مرغ) همه رو بخر. البته کف دستش رو بالا می یاره و اینها رو دونه به دونه روی انگشتهاش می گه. واسه چیزهای جدید نظر می ده: به به لباس قشنی(قشنگی)، ماتیک زدی؟؟؟ چشماتو مثل مامانا سیاه نکردی؟ موهاتو شوشوار کردی؟؟؟ گاهی جوابهای سر بالا البته از روی شوخی و خنده هم می ده: آرتینا خانم اسم زن عمو محمد چیه؟ نخود فرنگی آرتینا اسم خاله چیه؟؟؟ بابا جان آرتینا فیل چی می خوره؟؟؟ نخود اسب چی می خوره؟؟؟؟ نخود قرمز دو روزه بی بی انیشتن هم واست خریدیم هزار ماشالله اغلب شعرهای کتابها و سی دی ها رو حفظ کردی و می شینی جلوی اینه واسه خودت تعریفشون می کنی بعد می گی: مامان!! گهترم (دخترم) همممممشو بلده! آفلین (آفرین) گهترم.
+ نوشته شده در یکشنبه 4 خرداد1393 ساعت 10:10 توسط مامان آرتینا
.

سیندرلا جاری جدید!

بالاخره سیندرلا جاری جدید پیدا شد. بعد از یک جلسه صحبت خصوصی، یک جلسه خواستگاری و کلی تحقیق دو طرف، پنجشنبه شب یکم خرداد مراسم بله برون آقا داماد عاشق و سیندرلا انجام شد. انشالله قراره نیمه شعبان مراسم عقد برگزار بشه. این جاری واقعا سیندرلاست و در چارچوب توجهات خاص!!!!!

آقا داماد هم که دل تو دلش نمونده، همچنان نگران و مضطرب از ترس از دست دادن سیندرلا، انشالله خوشبخت بشن. از اونجا که کلاه پیراهن آرتینا خانم شب بله برون خونه سیندرلا جا موند  و اقا هم اشتباهی کفشای دایی سیندرلا جان رو پوشیده بود آقا داماد از این فرصت که حکم طلا رو داشت استفاده کرد و دیروز به خونه یار رفت و در اقدامی حیرت بر انگیز ، سیندرلا رو با خودش به صحرا آورد  آخه خانوادش سخت گیرن و هنوز محرم نیستند.جاری خوبی به نظر می رسه، تا بعدش رو ببینیم.


+ نوشته شده در شنبه 3 خرداد1393 ساعت 9:13 توسط مامان آرتینا
.

چند سطری از اوضاع این روزها

این روزها احساس خستگی می کنم. همش دوست دارم خوش بگذرونم ولی زمینه مهیا نیست. قبلنا هر از چند گاهی گریه می کردم و از نظر روحی تخلیه می شدم، مدتها بود گریه نگرده بودم تا پریشب که بغض چند ماهه ترکید. نمی دونم چه طور بود ولی خوب حالم بهتر شد.  آرتینا خانم هم هر روز به جملات و کلمات جدید خنده رو به لبهای ما می یاره. حرفهایی می زنه و قیافش رو یه جوری می کنه که انگاری ما با یک دختر 14 سال مواجه ایم. حالا دیگه راجع به لباس پوشیدن و غذا خوردن و ... نظر می ده. خاله بازی می کنه، عروسکهاش رو می خوابونه و واسشون لالایی می گه، اغلب کتابهاش رو حفظ کرده و مکالمات کاملتری نسبت به گذشته با ما داره. دیشب یک فیلم کوتاه ازش توی موبایل می دیدم که تازه راه افتاده بود و همش زمین می خورد و فقط می تونست بگه، نانا، نی نی، آقا، فداش بشم حالا خانم شده و می شه روش حساب کرد. هفته آبنده 5 خرداد سالگرد سارای مهربون هست. شاید یکی از علل گریه پریشب بنده فکر کردن به اون بود و شنیدن بخشی از شعر لالایی که از شبکه پویا پخش می شد. آخه اون روز که سارا فوت شده بود اون اهنگ لالایی در حال پخش بود و با شنیدنش همش یاد اون می یوفتم. خدا رحمتش کنه. مطمئنا جای خوبی داره. ولی مرگش رو هنوز کسی باور نکرده. من که هنوز شماره اش رو توی گوشیم دارم.
+ نوشته شده در دوشنبه 29 اردیبهشت1393 ساعت 10:32 توسط مامان آرتینا
.

روز پدر مبارک

خوشحالم که هنوز زنده ام و نفس می کشم و می تونم بوی پدرم رو حس کنم، گرمای دستش رو لمس کنم و بهش افتخار کنم. انشالله تا وقتی که من زنده ام، پدرم هم زنده و سالم و سلامت باشه تا هر لحظه به بدونش افتخار کنم . کاش بدونی برکت دعای تو
تکیه گاه آرزوهای منه
بی تو هر فصل کتاب عمر من
به خزون زندگی رسیدنه
پدر عزیزم، توی این روز عزیز ، توی این لحظه های قشنگ
زیباترین کلمه ای که میشه گفت یک ” دوستت دارم “
به همراه یک آسمان عشق و تمنا

پدر ای چراغ خونه! مرد دریا، مرد بارون
با تو زندگی یه باغه، بی تو سرده مثل زندون
هر چی دارم از تو دارم ، تو بهار آرزوها
هنوزم اگه نگیری، دستامو می افتم از پا
پدرم روزت مبارک

بوسه می زنم بر دست های پدرم که هیچگاه دست هایم را رها نکرد !


+ نوشته شده در دوشنبه 22 اردیبهشت1393 ساعت 10:12 توسط مامان آرتینا
.

دخترم با تو سخن می گویم .../ شعر از مهدی سهیلی


گوش کن، با تو سخن می گویم

زندگی در نگهم گلزاریست

و تو با قامت چون نیلوفر

شاخه پر گل این گلزاری

من در اندام تو یک خرمن گل می بینم

گل گیسو ، گل لب ها ، گل لبخند شباب

من به چشمان تو گلهای فراوان دیدم

گل عفت ، گل صد رنگ امید

گل فردای بزرگ

گل فردای سپید 

می خرامی و تو را می نگرم

چشم تو آینه روشن دنیای من است

تو همان خرد نهالی که چنین بالیدی

راست چون شاخه سر سبز ، برومند شدی

همچو پُر غنچه درختی ، همه لبخند شدی

دیده بگشای و در اندیشه گل چینان باش

همه گلچین گل امروزند

همه هستی سوزند

کس به فردای گل باغ نمی اندیشد

آنکه گِرد همه گلها به هوس می چرخد

بلبل عاشق نیست

بلکه گلچینِ سیه کرداری است

که سراسیمه دوَد در پی گلهای لطیف

تا یکی لحظه به چنگ آرد و ریزد بر خاک

دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک

تو گل شادابی

به ره باد مرو

غافل از باد مشو

ای گل صد پر من

با تو در پرده سخن می گویم

گل چو پژمرده شود ، جای ندارد در باغ

گل پژمرده نخندد بر شاخ

کس نگیرد زگل مرده سراغ

دخترم ، با تو سخن می گویم

عشق دیدار تو بر گردن من زنجیری است

و تو چون قطعه الماس درشتی کمیاب

گردن آویز بر این زنجیری

تا نگهبان تو باشم ز حرامی در شب

بر خود از درد بپیچم همه روز

دیده از خواب بپوشم همه شام

دخترم ، گوهر من

گوهرم ، دختر من

تو که تک گوهر دنیای منی،

دل به لبخند حرامی مسپار

دزد را دوست مخوان

چشم امید بر ابلیس مدار

دیو خویان پلیدی که سلیمان رویند ،

همه گوهر شکنند

دیو ، کی ارزش گوهر داند

نه خردمند بود ،

آنکه اهریمن را ،

از سر جهل ، سلیمان خواند

دخترم ، ای همه هستی من

تو چراغی ، تو چراغ همه شبهای منی

به ره باد مرو

تو گلی ، دسته گلی ، صد رنگی

تو یکی گوهر تابنده بی مانندی

خویش را خوار مبین

آری ای دخترکم

ای سراپا الماس

از حرامی بهراس

قیمت خود مشکن

قدر خود را بشناس

قدر خود را بشناس

پیش گلچین منشین

تو یکی گوهر تابنده بی مانندی

خویش را خوار مبین
آری ای دخترکم

ای سراپا الماس

از حرامی بهراس

قیمت خود مشکن

قدر خود را بشناس


 

+ نوشته شده در یکشنبه 21 اردیبهشت1393 ساعت 10:19 توسط مامان آرتینا
.

هوای تازه .....

دیروز باران بهاری هوای شهرمون رو تازه تر کرد. لحظاتی با همسر و آرتینا خانم توی بالکن بودیم و هوا و معنای بهار را با تمام وجود حس کردیم . صبح مسیر اداره رو پیاده می رفتم و عمیقا نفس می کشیدم. این تنفسهای عمیق انگاری من رو به دوران نوجوانی سوق می داد. من که واقعا لذت بردم.

موضوع عمو محمد منتفی شد  خیلی واسش ناراحتم. و از نحوه برخورد خانواده ها و توقع بیجای دخترای امروز در عجبم. روی موکت می شینن، مستاجرن، خانواده درست و حسابی ندارند، ولی افاده ها طبق طبق  

دخترای امروز پسرای ابرو برداشته رو می پسندند، همونایی که چاک یقه لباسشون به حدی بازه که انگاری می خوان بچه شیر بدن، همونایی که مثل سگ یه قلاده گردنشونه و مثل دختر بچه ها النگو رنگی دستشون می کنند. نمی دونم این پسرهای زن نما، چطور می خوان یه زندگی رو اداره کنند و البته متاسفام واسه دخترایی که چشمشون دنبال این مردای بی هوست هست.

بگذریم. انشالله یه دختر خوب و خانواده دار و البته با لیاقت سر راهش قرار بگیره که تمام این دلتنگیها و غم غربت رو براش تموم کنه.

سوغاتیهای شیرین هم به دستم رسید. مامان جون حسابی سنگ تموم گذاشته بود . دو تا بلو تک، یه دست بلوز شرت، دو تا پیرهن واسه دخملی  و کلی لباس و خرت و پرت  و وسیله زینتی واسه من و بابا علی. دستش درد نکنه.

راستش فرصت عکس گذاشتن نداشتم، در اسرع وقت عکسهای آنا رو می زارم.


+ نوشته شده در یکشنبه 21 اردیبهشت1393 ساعت 10:16 توسط مامان آرتینا
.

معرفی وبلاگ

هر روز به وبلاگهای دوستانی که آدرسشون سمت راست هست سر می زنم و خدایی توی هر بخشی چیزای زیادی ازشون یاد گرفتم. که همین جا تشکر می کنم./ مرسی.

توی چند تایی از وبسایتها هم عضو هستم. مدتهاست یکی دو تا وبلاگ خیلی من رو جذب کرده، متن و موضوع و نوع ویرایش و گفتن حرفهای بی پرده و رک این وبلاگها هر کسی رو جذب می کنه بهتون پیشنهاد می کنم بخونید البته از اول تا آخر.

http://1talabe.persianblog.ir/

http://womanart.blogfa.com/

http://1hamdard.blogfa.com/

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 20 اردیبهشت1393 ساعت 11:32 توسط مامان آرتینا
.

سوغاتیها و کلی خبر خوب توی راهه

هفته گذشته پیگیریهایی برای یافتن یه عدد دختر خوب  واسه اینکه زن عموی آرتینا بشه انجام شد و حاصلش سفر یک روزه عمو در جمعه ۱۲ اردیبهشت به خونه ما و دیدن اون دختر خوب بود. حالا فعلا در حد مکالمه تلفنی این ارتباط برقراره تا زمانی که رسمیت پیدا کنه. رهاورد این آشنایی، دسترسی به کلی سوغاتی از طرح عمو محمد بود. دستش درد نکنه. در ضمن سوغاتی های دیگه توی راهه. دیروز مامان جون به اتفاق عمه ها و تعدادی از آشناها راهی قشم شده. الان فکر کنم رسیده باشن دیگه. بر اساس لیستی که خود مامان جون واسه خرید نوشته بود، مطمئنا سوغاتیهای زیادی توی راهه. انشالله همه مسافرا به سلامت به مقصد برسند.  


+ نوشته شده در دوشنبه 15 اردیبهشت1393 ساعت 11:46 توسط مامان آرتینا
.

در آستانه روز معلم و روز پدر /// تا حالا شده

تا حالا شده برای انجام یک سری کارهایی که از نظرتون مهم از هفته ها قبل برنامه ریزی کنید وقت بزارید اعصابتون بهم بریزه و برای سورپرایز کردن دیگران یواشکی کارهاتون رو انجام بدید و حتی یواشکی بیرون برید و هدیه بگیرید ، بعد با دل دلایی بیاید خونه تا در یک فرصت مناسب عشقتون یا مخاطب تون رو غافلگیر کنید بعد همشون نقش بر آب بشه.....

من دیروز همین اتفاق برام افتاد. به دلیل هم مدل بودن کادوی روز پدر ... -زیاد وارد جزییات نمیشم- بدون گفتن کلمه انشالله دستت بشکنه، کادو پرت داده شد جلوم، چند تا حرف کلفت هم شنیدم.

این در حالی بود که من از روزها قبل برنامه ریزی کرده بودم و مراحل بالا رو طی کرده بودم. البته اون کالا، هدیه روز معلمش نبود. چون واسه روز پدر یکی دیگه خریده بودم و خوشم از جنسش اومد یکی هم واسه تو خونگیش خریدم که مورد حمله واقع شدم. به اندازه ای به من برخورد که هزار تا عذر خواهی هم این ناراحتی را از من دور نمی کنه.

ولی با خودم عهد بستم، به خداوندی خدا قسم خوردم که هیچ وقت و هیچ وقت و هیچ وقت هیچ هدیه ای از طرف من در متاسبتهای مختلف روز پدر، روز معلم، تولد سالگرد ازدواج، و عید خریداری نشه.


+ نوشته شده در پنجشنبه 11 اردیبهشت1393 ساعت 8:28 توسط مامان آرتینا
.

اندر احوالات این روزهای مامان

گاهی اینقدر درگیر کارهام می شم که احساس سنگینی توی سرم می کنم. واسه اینکه کارهام یادم نره اونها رو یا توی تقویم روی میزم می نویسم و یا روی یه تیکه کاغذ و می چسبونم به در یخچال. دندون درد دو سه هفته ایم کلافه م کرده و فرصت مرمت رو ندارم. درد شانه و گردن همه بهش اضافه شده. از بس پای کامیپوترم و می نویسم و تایپ می کنم.

جستجو برای پیدا کردن جاری مناسب  هنوز ادامه داره و دغدغه و دلهره عمو محمد هم به لیست کارهامون اضافه شده. خرید هدیه روز معلم برای بابا علی و روز پدر برای بابا و بابا جون و اقا، خریدهای جزیی برای خودم و آرتینا خانم، فکر کردن به لاغر شدن از همه بدتره. کارهای خونه هم بمونه - جمع و جور کردن خونه و پخت و پزو شستن ظرفها  و تمیز کردن سرویسهای بهداشتی و خانه تکانی هفتگی و رسیدگی به لباسهای کثیف و ..... از همه مهمتر رسیدن به اوضاع آرتینا خانم و بابا علی .

شنیدن خبرهای خوب و بد و گاها گیج کننده، شرکت در مراسمات و جلسات بی محتوا، جنگ اعصاب برای سند خونه، گاها آرزوهای بلند پروازانه من و بابا برای گرفتن وامهای سنگین و خرید خونه دربستی و تعویض ماشین و ...

این روزها احساس خستگی بیشتری می کنم.

 


+ نوشته شده در دوشنبه 8 اردیبهشت1393 ساعت 10:1 توسط مامان آرتینا
.

گرفتن جواب آزمایش و خیلی چیزای دیگه

فردا اون روز یعنی دوشنبه صبح با مامان جون دوباره آزمایشگاه رفتیم، البته مامان جون توی خونه نمونه ها رو گرفته بود ولی برای خونگیری مجدد رفتیم. خیلی دلشوره داشتم که خونگیری دوباره برای چیه؟؟؟ دکتر گفت چون ازش خون کمی گرفته شده سریع لخته بسته و واسه اطمینان از چسبندگی خون این آزمایش تکرار شده. همین که وارد آزمایشگاه شدیم لبهای آنااویزون شد و گریه توی چشماش جمع شد. من که طاقت دیدن نداشتم . مامان جون که از من بدتر بود آرتینا رو گرفت و با صدای جیغ و گریه دخترم، آزمایش تکرار شد. ولی به محض اومدن بیرون آروم شد. به هر کس که می دید می گفت: آقا دکتر بد. دوسش ندالم. آمپول زد. بی ادب. و .....

دیروز سه شنبه عصری هم جوابش رو گرفتم و به دکترش نشون دادم، گفت: خوشبختانه تامین آهن و کلسیمش خوبه، کلیه هاش سالمه، تیروئیدش مشکل نداره کمی ادرارش غلیظ بوده که چون ادرار اول صبحش بود مانعی نداره فقط آب بیشتری بنوشه. و هیچ مشکل خاصی خدا رو شکر وجود نداره. خیالم راحت شد . خدا رو شکر.

دیگه اینکه دیروز بعد از یک ماه و نیم رفتم واسه وزن گیری، متاسفانه نیم کیلو اضافه کرده بودم. البته توی این مدت که چک نشده بودم خیلی زیاده روی کردم و با مهمونیها کلا نظم غذا خوردنم بهم ریخته بود.

این روزها حرف خونه ما و خونه آقا و عمه ها، حرف دختر خوب و خواستگاری و عمو محمد هست. و شب هم تبادل اطلاعات و نتیجه پیگیریها به یکدیگر هست. انشالله این موضوع هم ختم به خیر بشه چون یه جورایی زندگی ما رو هم تحت تاثیر قرار داده و بابا علی خیلی درگیری فکری داره.

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 3 اردیبهشت1393 ساعت 8:15 توسط مامان آرتینا
.

آزمایش دوباره

دیورز بعد از ساعتها کلنجار رفتن ، تونستم نمونه های آرتینا رو بگیرم، بردم آزمایشگاه و متاسفانه مسوول اونجا گفت که دوباره آزمایش خون تکرار بشه. خیلی خیلی نگران شدم ولی گفت که به خون بیشتری نیاز هست. در ضمن اینکه نمونه ادرارش کم بوده.

حالا قراره مامان جون امروز دوباره نمونه بگیره و وقتی آماده شد ببریم آزمایشگاه و دوباره خونگیری هم انجام بشه.  یاد گریه های دخترم که می یوفتم، غم عالم می گیرم که چطوری به من التماس می کرد: اَی  مامان منو ببر دردم اومد و .... الهی مامانت بمیره.   


+ نوشته شده در دوشنبه 1 اردیبهشت1393 ساعت 9:40 توسط مامان آرتینا
.

مادرم روزت مبارک

آبی‌ترین، دریایی‌ترین و آسمانی‌ترین تقدسِ زندگی‌مان!
دستانت را بوسه می‌زنم.
روزت مبارک

خوش‌آهنگ‌ترین نغمه‌های هستی نثار قلب خسته و صبورت .

روزِ به اوج نشستنت مبارک



+ نوشته شده در یکشنبه 31 فروردین1393 ساعت 9:57 توسط مامان آرتینا
.

اولین آزمایش

بعد از آزمایشاتی که در مرحله نوزادی و چند روز بعد تولد از بچه ها می گیرند، دیروز برای اولین بار پای آرتینا خانم به آزمایشگاه باز شد.

البته باید ۲۰ فروردین می رفتیم که فرصت نشد. این آزمایش رو دکتر همینجوری برای خاطر جمعی از سلامت گل دحتری داد. گفت که دختربچه ها سالی یک الی دوبار باید آزمایش ادرار بدهند به خاطر عفونت ادراری.البته هم خون بود و هم ادرار مدفوع که فقط آزمایش خونش رو انجام دادیم. وااااااااااااااااااااای چه حال بدی داشتم. هر چی آرتینا گریه کرد، منم باهاش گریه کردم. طوری که پرستارها و دکترها بهم می خندیدن. طاقت دیدن اشکای دختر خوشگلم رو ندارم . بابا علی هم رنگش مثل گچ شده بود. بعدش کلی به دکتر بد و بیراه گفت. دکتر بی ادب، دکتر بی تربیت، دردم اومد، خاک تو شَرِت. دوسش ندالم.بی ادب و ...........

امروزم قراره نمونه ادرار و مدفوعش رو ببریم. البته اگه موفق به نمونه گیری بشیم. 


+ نوشته شده در یکشنبه 31 فروردین1393 ساعت 9:50 توسط مامان آرتینا
.

شرکت در اولین مراسم خواستگاری

دیشب برای اولین بار در مراسم خواستگاری شرکت کردم. خیلی دلچسب و هیجانی بود. واسه خواستگاری یه دونه داداش عزیزم من نبودم. یعنی من رو نبردند. ولی دیشب توی مراسم خواستگاری برای عمو محمد شرکت کردم. اونم مثل برادرمه. حس خوبی بود. اینکه بیشتر با عمو محمد آشنا می شدم.

تا بعد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 فروردین1393 ساعت 12:40 توسط مامان آرتینا
.

شنیدن اولین خبر بد در سال 93

دوست ندارم اینجا خبرهای بد بنویسم، ولی شنیدن این خبر به حدی برای من و بابا و خانواده بابا بد بود که یک لحظه از ذهنمون بیرون نمی ره و حسابی اعصابمون رو بهم ریخته.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 25 فروردین1393 ساعت 8:31 توسط مامان آرتینا
.

چند تا نکته از آرتینای عزیزم

هر روز که با آرتینا می گذره یه روز ماندنی و خدا رو شکر پر از خاطرات خوبه. هفته گذشته که قرار بود برم تهران، فکر نبردن ارتینا و نبودنش برای چند ساعت کنار ما خیلی آزار دهنده بود. من که چند باری مخفیانه گریه کردم و رفتار بابا علی هم کاملا گویای این امر بود.

هر روز حرف جدید، هر روز رفتار تازه،

خوندن چهار الی شش کتاب برای آرتینا خانم توسط من، خاله و مامان جون، تکرار حدود ۱۰ بار اونها توسط آرتینا گلی،  خوندن بیش از  ۱۰ شعر نو قدیمی توسط آرتینا از جمله کارهای روزانه خونه ماست. ولی چیزی که ما رو از این همه تکرار خسته نمی کنه، زبون شیرین و ادا اطفار خانم خانوماست. هر جای شعرها رو بلد نیست، با حرف "د" اهنگ می سازه تا شعرش قطع نشه.

هر بار که من می رم توی اتاق خواب و از جلوی آینه رد می شم، خانوم خانمها می گه:  ماتیک بژنیم، بنفش؟ خوشِل بشیم!  بلیم دَدَر دودور، چشم و آبی مالِ ماماناس، نمی تونی بژنی! وای وای وای  

بعد عینک آفتابی و عروسک بغل می ره پیش بابا علی می گه: بلیم ؟؟؟ با ماشین؟؟ ددر دودور !

عاشق سرسره بازی و کتاب خوندن، ولی کماکان از جوراب و گل سر بدش می یاد. یه بچه گربه توی گوشی بابا علی هست که الان ۲۴ سالش شده، آرتینا خانم بیچاره اش کرده.

نوشتن املا هم یکی از کارهای این روزهای  آرتینا خ انم ه ست. قبلا مداد رو از بالا می گرفت ولی حالا معمولی و مثل خودمون می گیره و به کشیدن شکلهای ریز املا می نویسه، بابا علی براش املا می گه.   میگه: بنویس آرتینا دختر خوبی است. بعد ارتینا همون رو آروم آروم تکرار می کنه . بابا علی می پرسه : نوشتی؟؟ آرتینا می گه: آله   بگو دیده!

نقاشی کشیدن و خوردن روزانه ۱۰ تا شکلات، دیدن شبکه طاها و ساعتها باب اسفنجی و خانم ستاره، چیدن ۱۰ ها عروسک به ترتیب قد و رنگ، و زدن روزانه یک الی دو بار مسواک در روز از کارهای دیگه آرتینا خانم هست.

مامان فدای اون چشمای گرد و مشکی و مژةه های بلندت. ماشالله


+ نوشته شده در یکشنبه 24 فروردین1393 ساعت 10:59 توسط مامان آرتینا
.

برایت آرزو دارم.....

برایت آرزو دارم...
که نور نازک قلبت٬ به تاریکی نیامیزد
که چشمانت٬به زیبایی ببیند زندگی ها را
چو باران ٬ آبی و زیبا بباری شادمانه روی گرد غم
به دور از دل گرفتن ها

برایت آرزو دارم...
به تنهایی نیالاید خدا این قلب پاکت را
و همواره به دستانت بیاویزد
چراغ راه خوشبختی
بدانی آنچه را اینک نمیدانی

برایت آرزو دارم...
سعادت را٬طراوت را٬ بهشت و بهترین ِ بهترین ها را

عزیز روز های من
خدا را می دهم سو گند
که در قلبم برای تو
خدارا آرزو دارم...

+ نوشته شده در شنبه 16 فروردین1393 ساعت 11:23 توسط مامان آرتینا
.

سال نو

به اندازه چشم بر هم زنی یک سال دیگه گذشت، ۳۶۵ روز دیگه از عمرموت گذشت. سال ۹۲ شکر خدا سال خوبی برای من و خانوادم و خانواده همسرم بود. سالی بود که هر روزش در کنار آرتینا خانم به یه موضوع جدید جلب می شدیم، سال بود که خونه خریدیم، سالی بود که کارم دست شد، رویدادها و خبرهای خوبی هم بود که الان حضور ذهن ندارم ولی توی آرشیو مطالب هست. گاها خبرهای بدی هم از اقوام به گوش می رسید، خبر فوت سارای عزیز شاید بدترین خبر سال ۹۲ بود. به هر حال سال ۹۲ با همه خوبیها و بدیهاش تموم شد و جمعه ساعت ۲۰ و  ۲۷ دقیقه و ۷ ثانیه سال ۹۳ رو رسما شروع کردیم. روزهای اولش با دید و بازدیدهای نوروزی گذشت. امسال که خونه خودمون بودیم، نوروز صفای دیگه ای داشت، مسافرات هم نرفتیم تا جمع سه نفریمون بیشتر خوش بگذره. به خاطر کدورتی که بین بابا و عمو محمد بود ، نیمه اول تعطیلات رو از دست دادیم و نتونستیم توی جمع خانواده بابا باشیم.ولی ۱۰ یا ۱۱ فروردین بود که این کدورت  چند ساله با یک اس ام اس عمو  به پایان رسید و شاید این یکی از خبرهای خوب سال جدید بود.آشنایی با جاری جدید در روز سیزده بدر نیز تکمیل کننده این خبر خوب بود. خوشبختانه همه چیز رو به خوبی پیش می ره. خدا رو شکر.

دیروز جمعه ۱۵ فروردین هم مراسم عقد بهنام بود که از قبل دعوت نشده بودیم و چون دقیقه نود دعوت شدیم  نرفیتم. شنیدن خبر بچه دار شدن نگین هم خوشحال کننده بود. از خدا می خوام در سال جدید همیشه خبرهای خوب رو بشنوم، خبر سلامتی اقوام، خبر بچه دار شدن، خبر خونه خریدن، خبر ازدواج، خبر سفرهای خوب، خبر زیارت و .....

دعای همیشگی من هم اینه که تا وقتی زنده ام داغ عزیزانم رو نبینم، سلامتی و طول عمر برای پدر و مادر خودم و شوهرم، خوشبختی خواهر و برادر خودم و شوهرم، موفقیت و سلامت همسرم و دخترم. الهی آمین.


+ نوشته شده در شنبه 16 فروردین1393 ساعت 8:38 توسط مامان آرتینا
.

قالب وبلاگ

بازی آنلاین

دانلود

دانلود

بازی آنلاین

بازی آنلاین

نیوزفا - خبر

عکس

طراحی سایت

دانلود

قالب وبلاگ

اسکریپت