برای دخترم آرتینا

باران زمستانی

باران زمستونی از دیشب حال و هوای بروجرد رو عوض کرده، بعد از روزهای خشک و سرد و برفی زمستونی ، این بارون خیلی دلچسب بود و مهمتر از همه گل و لای و نکهای باقی مونده از یخبندونهای گذشته رو شست و کلا زمینه ساز ورود بهار شده.

دیشب بابا  گوشی اس ۴ خرید. خیلی خوشگل و کارآمد هست و من دیشب همش با اون توی نت می چرخیدم. 

 مدتیه یاد دوستان بی وفا و با وفای قدیمم افتادم . مخصوصا خواب سعیده رو زیاد می بینم که توی دانشگاه هستیم. خدایی من چهار سال دانشگاه رو با کمکهای سعیده گذروندم. همیشه انتخاب واحد، ریختن شهریه و خرید کتابها و هماهنگی کلاسهام بر دوش اون بود. خدا حقش رو حلال کنه. من هیچ دوستی ندارم. تنها دوستی که به من خیلی نزدیکه، همیشه در دسترسه  و راز و درد دلهام پیششه، آزی خواهرم هست. 


+ نوشته شده در دوشنبه ۲۸ بهمن۱۳۹۲ ساعت 11:6 توسط مامان آرتینا
.

اندر احوالات این روزها

کم کم بهار داره از راه می رسه و دفتر عمرمون تند تند ورق می خوره. سال ۹۳ با خواست خدا سومین بهار رو در کنار آرتینا خانم می گذرونیم. بعد از روزهای برفی و سرد، از دیروز هوا خیلی ملایم و خوب شده و زمینه رو برای خریدهای نوروزی و گردگیری خونه ها اماده کرده. خیلی خوشحالم که امسال نوروز به خونه خودمون می یاد، سالهای گذشته که مستاجر بودیم و پارسال هم اواره ، ولی امسال انشالله نوروزی متفاوت رو در خونه خودمون تجربه می کنیم.

و اما آرتینا خانم شیرین زبون ما، هزار ماشالله روز به روز با مزه تر و شیرین تر می شه. خودش کتاب می یاره و بر اساس چیزهایی که ما قبلا براش خوندیم، خودش می خونه و واسه هر عکسی توضیح می ده . وقتی داره کتاب می خونه همش می گه: بَعد *خیلی طولانی می گه*   مامانش گفت. وقتی هم کار بدی می کنه می یاد با زبون خاص خودش به من می گه:  من دخترم عزیزمه   دوسش دارم   جونه

یکبارم از زبون بابا علی شنیده لا اله الالله حالا هی می گه: نکن ، مگه با تو نیشتم لا لا لا لا لا  ولش کنید منو

من که با شنیدن هر حرفش دلم ضعف می کنه و از سر تا پا می بوسمش. قوبن چشمای جذابش برم .


+ نوشته شده در شنبه ۲۶ بهمن۱۳۹۲ ساعت 9:38 توسط مامان آرتینا
.

برف و یخبندان

چهار روز گذشته همش برف می یومد تا دیروز که اوجش بود. در حدی که نتونستم برم اداره و مدارس صبح و عصر همه مقاطع هم تعطیل بود. تا امروز که یخبندان شدید هست. الان که دارم این مطلب رو می نویسم دمای هوا ۱۵ درجه زیر صفر هست. 

دختر مامان هم که دو سه روزه مریض شده و اصلا از خونه بیرون نیومدیم. از تولید دو سالگیش به بعد خیلی خیلی بد اخلاق و لجوج شده و هر چیزی رو که می خواد کلی اشک می ربزه و جیغ می زنه. دیروز شاید سه ساعت گریه کرد. هر چی توی نوزادی آروم بود و همه به این آرامش حسادت می کردند،


+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۷ بهمن۱۳۹۲ ساعت 9:3 توسط مامان آرتینا
.

تو فقط لیلی باش

تو شروع شادی و لحظه پایان غمی
نیمه گمشده من، نه زیادی، نه کمی
تو نگاهت به تموم آرزوهام میرسم
یه فرشته از بهشتی
که تو سرنوشتمی

تو فقط لیلی باش، دل مجنون با من
گذر از این هفت خوان
سخت و آسون با من
لحظه های شادی، همه شون مال تو
غم اگه پیدا شد، تو نترس، اون با من


+ نوشته شده در شنبه ۱۲ بهمن۱۳۹۲ ساعت 8:55 توسط مامان آرتینا
.

جشن تولد دو سالگی

دیشب اولین جشن تولد برای دو سالگی آرتینا خانم برگزار شد. ) گفتم دومین چون قراره امشب هم یه مهمونی دیگه بدیم(

 


+ نوشته شده در چهارشنبه ۲ بهمن۱۳۹۲ ساعت 8:37 توسط مامان آرتینا
.

دخترم تولدت مبارک

فردا شب تولد آرتینا خانم هست. دخترم دو سالش تموم می شه. به خاطر فوت مادر بزرگ و ا حترام به بابا جان شب هفته خوبی نداشتم. پارسال هم جشن یک سالگیت در خونه بابا جون ساکن بودیم و خودمون دور هم جمع شدیم. شکر خدا به وجود قدم خیر آرتینا جان امسال خونه خودمون هستیم .

انشالله آرتینا خانم بعدا که عکسها و فیلمهای تولدش رو می بینه، بابا مامانش رو ببخشه .

غروب با خاله آزی رفتیم بیرون. مقداری تنقلات مقوی برای آنانا خریدم و البته کادوی تولد، یک سرویس اسباب بازی آشپزخونه، یک عروسک بزرگ باب اسفنجی و یک خرگوش موزیکال حباب ساز که امیدواریم خوشش بیاد.

غروب هم موقع برگشت دو تا کیک به شکل باب اسفنجی سفارش دادیم.

 

 


+ نوشته شده در دوشنبه ۳۰ دی۱۳۹۲ ساعت 11:38 توسط مامان آرتینا
.

12 روز تا دوساله شدن آرتینا خانم

۱۲ روز تا دو ساله شدن دخترم مونده. دفتر زندگیمون خیلی تند تند ورق می خوره . گاهی با شادی و گاهی با غم، گاهی با خبرهای خوب و گاهی بد، گاهی با دلخوری و گاهی با محبت، ... هر چی که هست داره می گذره.ولی به نظرم خیلی داره زودمی گذره.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۹ دی۱۳۹۲ ساعت 10:43 توسط مامان آرتینا
.

برف و برف و برف

دیشب بازم اینجا برف اومد. محلمون خیلی آرومه و ساعات پایانی روز صدایی به جز واق واق سگها شنیده نمی شه. واسه همین دیدن برف حس خوبی رو به آدم می ده. حول و حوش ساعت ۹ شب بود که کلی لباس آرتینا پوشیدیم البته با کلی گریه. هنوزم که هنوزه از جوراب و کلاه بدش می یاد. ولی خوب با گریه بردیمش توی حیات تا برف رو ا ز نزدیک حس کنه . اولش می ترسید ولی کم کم راه افتاد تا جایی که دوباره با گریه آوردیمش خونه. خیلی خیلی باحال بود. فقط صدای ما بود . نیم ساعتی نوی حبات و کوچه راه رفتیم . آرتینا خانم از اینکه چکمه هاش برفی شده بود ناراحت بود و می گفت: کَ ثی ثه. دَ  لا لِش . یعنی کثیفه درش بیارد.

و از اینکه کلاه و دستکش هم براش پوشیده بودیم هر یک دقیقه ابراز ناراحتی می کرد. واسه همین زودی برگشتیم خونه. ولی خیلی باحال بود. مدتها بود برف جانانه ندیده بودیم.

جای همتون خالی بود.


+ نوشته شده در دوشنبه ۱۶ دی۱۳۹۲ ساعت 8:2 توسط مامان آرتینا
.

یه روز برفیِِ دیگه

امروز از اون برفهایی اومده که مدتها منتظرش بودم. البته از دیشب می بارید ولی امروز دیدن این برفها خیلی خاطرات رو برام یادآوری کرد. یاد اون موقع هایی که پشت بام شیرونی نبود و بابا چند بار می رفت و برف پارو می کرد و حیات خونه پر از برف می شد. یاد روزهایی که جاده های پر برف مسیر بروجرد ملایر رو با مینی بوسهای قراضه طی می کردم.  یاد سال ۸۹ افتادم که من و بابا ساعت ۱۱ شب رفته بودیم روی شیروونی خونه و محو سفیدی و ساهی شب بودیم و یا ساعتها توی بالکن مجاور خیابون به تیرهای برق خیره می شدیم تا برف رو قشنگ تر ببینیم. یاد وقتی که ساعت ۱۱ شب  بلوار گلستان و به جز  ما و چند تا از کارگرهای شهرداری و چند تا سگ توی خیابون کسی تردد نداشت. البته از شدت برف. ما هم کارگراهای شهرداری رو همراهی می کردیم و برفهای روی درختان کوتاه و بوته های کاج رو تمیز می کردیم. اخرش هم جلوی جهاد یه آدم برفی درست کردیم. یاد وقتی افتادم که ماشین نداشتیم و شب رو دهات می خوابیدیم و صبح که پا می شدیم با سانتیمترها برف مواجه می شدیم و دیر به سَر کار می رسیدیم. 

دوست دارم زودی برسم خونه تا خاطرات گذشته رو اینبار در کنار آرتینا زنده کنم. منظره برفی در کنار عروسک مامان دیدنی تر خواهد شد.

 


+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ دی۱۳۹۲ ساعت 10:3 توسط مامان آرتینا
.

می خواهم به روزهای کودکی برگردم

می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که
*پدر تنها قهرمان بود *
* عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد *
*بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود *
*بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند *
*تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند *
*تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود *
*و معنای خداحافـظ ، تا فردا بود...*


آرتینای مامان قدر کودکیت رو بدون.


+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ دی۱۳۹۲ ساعت 9:54 توسط مامان آرتینا
.

بیماری آرتینا/ رویش چهار دندون

متاسفانه عروسک مامانی از دیروز دوشنبه دوم دی ماه با سرفه های شدید و ابریزش بینی روزش رو شروع کرد. حال ندار و بی جون شده. تا می یاد یه پرده گوشت بگیره، مریض می شه. البته چهار دندون نیشش هم یک هفته ای هم می شه که در اومده. کمی هم بی قرار دندونها بود. اگه انشالله امروز رو به بهبودی بود که هیچی اما اگه سرفه ها ادامه داشت، بعدظهر بازم می ریم دکتر. ) 


+ نوشته شده در سه شنبه ۳ دی۱۳۹۲ ساعت 8:38 توسط مامان آرتینا
.

دومین یلدا در کنار آرتینا

طبق سالهای گذشته مهمونی شب یلدا با حضور عمه های من و تعدادی از آشناها در خونه بابا جون برگزار می شه. امسال به خاطر تعدای از مسافرها، مهمونی در شب جمعه یعنی ۲۸ آذرماه برگزار شد. خیلی با وجود دختر گلم خووش گذشت.برای امسال تصمیم داریم که شب یلدای اصلی رو به خونه آقا بریم. یعنی امشب. این روزها هوا خلی خیلی سرد شده و سرما به استخون می زنه. جیگر مامان هم تازه با جورابهاش کنار اومده. آخه برای جوراب پوشیدن، برنامه .....ها داریم. جدیدا از دستکش هم خوشش اومده. ولی از کلاه بیزازه.

شیرین زبونیهای دخترکم روز به روز زیاد تر می شه و واسه هر حرکتی یه جوابی داره.

وقتی خودت تنها روی تختی و ما کنارت نیستیم، می شینی و می گی: آنانا بیدار شده!!!!

یا وقتی چیزی رو می خوای که با مطمئنی با مخالفت ما همراه می شه اون شی یا خوراکی رو صدا می زنی و از این اتاق به اون  اتاق دنبالش می گردی. مثلا می گی: نانی   .... نانی کجایی؟؟؟ بیا پیشِ آنانا.

به نقاشی و کتاب خوندن هم که بیشتر از قبل علاقه داری و هر موقع مهمونی می ریم، باری از کتاب ودفتر خانم همراهمونه.

خیلی خیلی خیلی و غیر قابل توصیف به خاله علاقه داری و همیشه با گریه ازش جدا می شی و برای دیدنش بی تابی. تا تلفن زنگ می زنه می گی : خاله جوووووونی بیا.

تو بغلش می خوابی و از دستش غذا می خوری. خوب خاله هم خیلی خیلی به تو علاقه منده و این ارتباط دو طرفه است. تا حدی که یه حالت حس ششم  یا تله پاتی با هم دارید. مثلا بارها شده که خاله نصفه شب حالش بد شده  و دقیقا همون ساعت تو خونه خودمون آرتینا خانمی هم بی قرار بوده و یا بلعکس.

حالا دیگه اغلب شعرها رو بلدی. کافیه یه بار یه آهنگ رو بشنوی و دفعه دوم کاملا باهاش تکرار می کنی. جاهایی رو که بلد نیستی ، آهنگش رو می زنی.

شعر می خونی: آََََآآآآآله آآآآآآله. دوسِت داله. هَلور هَلشَب. فِکلِ یاله. او    او

قربون اون زبونت بشم.


+ نوشته شده در شنبه ۳۰ آذر۱۳۹۲ ساعت 11:22 توسط مامان آرتینا
.

روز برفی

دو روز دیگه به پایان پاییز مونده، امروز ساعت شش صبح بارش برف منظره قشنگی رو ایجاد کرده بود. من از دیدن برف و راه رفتن توی رف اصلا سیر نمی شم. خدا رو شکر بهم لیاقت داد که یه روز و یه سال برفی دیگه رو ببینم. و خدا رو شکر که روزهای قشنگ برفی و زمستونی ما با وجود آرتینا خانم قشنگتر شده.

توی این روزهای برفی آرزو می کنم که  خدایا! آرامش را همچون دانه های برف
                                                              آرام
و بی صدا
                                               بر سرزمین قلب کسانی که برایم عزیزند ببار

دخترم  امیدوارم روزای زمستونیت مثل دل من که از عشق تو لبریزه گرم باشه
روزای زمستونیت قشنگ


+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۸ آذر۱۳۹۲ ساعت 8:44 توسط مامان آرتینا
.

 عشق همان خداست چون شریکی نداره...
تو کلاس درس خدا اونیکه ناشکری میکنه رد میشه
اونیکه ناله میکنه تجدید میشه
اونیکه صبر میکنه قبول میشه
اونیکه شکر میکنه شاگرد ممتاز میشه
من دعا میکنم همیشه شاگرد ممتاز خدا باشیم

 


+ نوشته شده در شنبه ۲۳ آذر۱۳۹۲ ساعت 11:1 توسط مامان آرتینا
.

زیارت قبول بابا جون /

پریشب یعنی پنجشنبه بابا جون از سفر کربلا برگشت. شبش سالگرد بابا بزرگ بودو همه اونجا جمع بودیم ولی بابا جون در راه بود. ساعت ۱۲ شب رسید. خانوادگی به استقبالش رفتیم. بارون شدید بود و هوا سرد. توی جیگر هم بغل خاله تو ماشین خواب بودی. شب رو خونه بابا جون خوابیدیم تا بیشتر از کنار هم بودن لذت ببریم. تو مدت کوتاهی بکه بابا جون نبود جاش خیلی پیدا بود. تو همش این اتاق و اون اتاق دنبال بابا جون می گشتی. بابا جون واست یه عبا، چادر عبایی، دستبند چشم و چکمه آورده. صبح وقتی از خواب بیدار شدی بابا جون رو دیدی و با لبخندی بابا جون رو صدا کردی. کلی هم به سوغاتیهات ذووووق کردی.

دیشب هم شام اونجا بودیم و امشب هم اونجاییم چون مهمونی کربلاست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۳ آذر۱۳۹۲ ساعت 11:1 توسط مامان آرتینا
.

بابا جون عازم کربلا شد

بعد از مدتها، بابا جون عازم سفر کربلا شد. دیروز ساعت چهار و نیم از میدون نواب حرکت کردند. خودش تنهایی رفت. انشاالله زیرات قبول باشه و بابا جون و بقیه زائرها به سلامتی برن و برگردند. 
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ آذر۱۳۹۲ ساعت 8:23 توسط مامان آرتینا
.

خداحافظی با شیر

چهار پنج شبی هست که با شیر خداحافظی کردی. مشکلی با تامین شیر نداریم و نخواهیم داشت. مشکل ساعت شیر خوردن آنا هست. متاسفانه دخملی شبها از ساعت سه تا چهار و چهار ونیم برای شیر گریه می کرد، چون خانمی دیگه بزرگ شده دکتر گفت که مشکلات معده و گوارش و همچنین پوسیدگی دندان و بو دادن دهان رو پیدا می کنه. واسه همین چهار پنج شبی هست که دیگه واسه شیر گریه نمی کنی البته کمی نقو نوق میکنی ولی در حد چند ثانیه هست.

حالا تصمیم دارم برای تشویق شما به خوردن شیر گاااااااااااااااااااااااااو، از میران شیر خشکی که مونده کم کم به شیر گاو اضافه کنم و بعد قطعش کنم تا مزه شیر گاو برات عادی بشه و در طول روز بنوشی. آخه وقتی شیر گاو بهت می دم، قیافت رو بهم می ریزی و می گی : اَ قیلیه.


+ نوشته شده در شنبه ۹ آذر۱۳۹۲ ساعت 10:55 توسط مامان آرتینا
.

دوباره بیماری

چند روزی هست که سرما خوردی، البته هنوز دکتر نبردیمت، امروز قراره بریم. چون دیشب سرفه های زیادی داشتی و نفس کشیدنت مشکل بود.

راستش می خواستیم تو خونه مراقبت باشیم چون تازه از شَرِ اسهال و استفراغ و چهار دکتر و داروهای جورواجور راحت شده بودی گفتیم دوباره نیوفتیم تو کار دارو و دکتر. ولی می ترسم بیماری توی بدنت بمونه و با کوچکترین ناپرهیزی دوباره مریض بشی. واسه همین امروز می ریم دکتر.

خاله  هم یک ماهی هست که مریض شده. به شدت دچار استفراغ و رفلکس معده شده. واسه همین پریروز با اتفاق بابا جون بردیمش واسه اندوسکوپی از معدش.

 


+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ آبان۱۳۹۲ ساعت 9:27 توسط مامان آرتینا
.

دختر شیرین زبونم

تعطیلات محرم و عاشورا و تاسوعا هم تموم شد. امسال هم مثل سالهای دیگه مثل برق و باد گذشت. خانواده عمو  برای این مراسم اومده بودند بروجرد، شب تاسوعا از راه رسیدند و اومدند خونه ما. دخملی مامان که از دیدن دختر عموی عزیزش خیلی خوشحال بود ، حرکات با مزه ای انجام می داد. دوست نداشت بخوابه و همش دوست داشت بازی کنه. عاشورا شب هم خونه ما خوابیدند تا جمعه صبح زود به سمت تهران حرکت کنند. آخه جاده ها خیلی شلوغ بود. ما که با دیدنشون خوشحال بودیم . امیدوارم به اونها هم خوش گذشته باشه.

دخملی مامانی هم توی این ایام دست در دست دینا، هانا و احسان همش توی کوچه و خیمه گاه روستا بودند. از اینکه دخملی منم بزرگ شده و توی جمع بچه ها بود و همبازی اونها بود احساس غرور می کردم. انشالله در مراحل و درجات عالی هم ببینمت. 

حالا دیگه نفس مامان جمله سازی می کنه، تلفنی با خاله و عمه ها حرف می زنه:

شَلام. حووووبی. سَبالَتی

حالِت حوووووبه؟؟؟؟

بیا بازی!!! حَفته بخوابه.


+ نوشته شده در شنبه ۲۵ آبان۱۳۹۲ ساعت 9:31 توسط مامان آرتینا
.

دومین محرم در کنار آرتینا جووووووووووووووووووون

خوشحالیم که یک محرم دیگه رو با وجود آرتینا گلی می گذرونیم. پارسالی کوچیک تر بودی و هنوز یک سالت نشده بود، زیاد حال و هوای محرم و سقاخونه ها رو حس نمی کردی، دیشب شام خونه عمه پری بودیم. با تعجب به پارچه نوشته های سیاه نگاه می کردی، آخر شب هم سقاخونه آقای یاراحمدی رفتیم رفته بودی و قاطی بچه ها شه بودی و طبل یکی از اونها را صاحب شده بودی .

شبهای آینده هم اغلب مهمونیم . خوشبختانه حالت کاملا خوب شده و خدا رو شکر اشتهات هم بهتر شده ولی من مدتیه حال ندارم . اسهال و حالت تهوع، دل درد و کمر درد، ضعف و تنگی نفس. نمی دونم چم شده حوصله دوا دکتر هم ندارم.

 


+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ آبان۱۳۹۲ ساعت 9:19 توسط مامان آرتینا
.

بهبودی نسبی

بعد از چهار روز بیماری خوشبختانه حال نفس مامان رو به بهبودیه. با آمپولهایی که اورژانس برات زده و تو خیلی بابتشون گریه کردی، استفراغت قطع شد و از دیروز حالت بهتر شده. ولی اسهالت هنوز ادامه داره. دیروز اداره نرفتم و صبح و عصر مامان جون اومد و احوالت رو پرسید، واسه شام هم خاله جون و بابا جون اومدند . غروبش هم با بابا علی یه آبتنی حسابی کردی. چند روی بودی حمام نرفته بودی . از طرفی خاله جون هم مثل آنانا شده بود و روز قبلش زیر سرم بود.

خیلی سخته.

دیشب بعد از اینکه مامان جون رفتن ، خودت تقاضای غذا کردی. چیزی که من و بابا علی از تعجب شاخ درآوردیم. با ولع اب و غذا می خوردی . خیلی خوشحالسم که رو به بهبودی هستی البته دکتر گفت این بیماری تا پنج شش روزی توی بدن هست .

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووسِ آب دار


+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳ آبان۱۳۹۲ ساعت 9:29 توسط مامان آرتینا
.

درمان اسهال

با اینکه چهار بار آرتینا رو دکتر بردیم ولی مطالب زیادی راجع به اسهال از نت خوندم کمی آروم شدم. مطلب رو می زارم شاید کسی مثل من نگران باشه.

برخی افراد حین مسافرت یا پس از آن، دچار اسهال می شوند. بیماری اسهال با دردهای شکمی ، تهوع، سردرد، تب خفیف و استفراغ همراه است و کمتر از ۵ درصد بیماران دچار تب بالا، مدفوع خونی و یا هر دو می شوند…
اشخاصی که در معرض خطر بیشتری هستند شامل جوانان، افراد دارای سیستم ایمنی ضعیف شده، دیابتی ها و بیماران مصرف کننده آنتی اسید هستند. منبع اولیه اسهال، خوردن غذا یا آب آلوده است.
در فصل بهار و تابستان به علت افزایش سفر، مصرف غذا در خارج از منزل نیز متداول تر است که این امر افراد را بیشتر در معرض بیماری های عفونی قرار می دهد.
دکتر علیرضا جانبخش، متخصص بیماری های عفونی، دراین باره می گوید:
عامل اسهال مسافرتی ، میکروب هایی مانند ایکولای (یک نوع باکتری) هستند که علائم آن به شکل تب خفیف، درد شکمی و اسهال غیرخونی بروز می کند. اسهال های ویروسی نیز که افراد شش ماهه تا دو ساله را درگیر می کنند، در فصل تابستان شیوع پیدا می کنند.
مسمومیت های غذایی دو دسته اند: گروه اول علائم گوارشی فوقانی مانند دل درد و استفراغ را به همراه دارند و گروه دوم نیز علائمی شبیه اسهال دارند. عامل این مسمومیت ها استافیلوکوک ها هستند که به دنبال خوردن آب، سبزی، غذا و گوشت آلوده وارد بدن می شوند و دوره ای ۳ تا ۵ روزه دارند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۲ آبان۱۳۹۲ ساعت 1:4 توسط مامان آرتینا
.

بیماری پاییزی

دوباره پاییز شده و سَرِ بیماریها دراومد.

هفته گذشته کمی حال ندار بودی که با دادن دارو و مراقبت خوب خوب شدی. دیروز چهارشنبه ۸ ابان خونه مامان جون بودی که گفت دوبار اسهال شدید داشتی. کمی هم بدنت داغ بود. بعد ظهر کمی نون پنیر خوردی =البته پنیرهاشو با دست می کندی و میخوردی و نونش رو پرت می کردی= اومدم سمتت که دوباره بهت نون بدم دیدن ای ی ی ی ی ی واااااااای مچ هر دو دستت و مچ هر دو پاهات مثل گزش پشه ، خال خالی و متورم و قرمزه، خیلی ترسیدم سریع نوبتی از دکترت گرفتم و وقتی بابا از مدرسه اومد سراغمون رفتیم دکتر. البته تا اومدن بابا از مدرسه کمی کالاندولا به قسمتهای خال خالی زدم و تا زمان رسیدن بابا کاملا خوب شد. دکتر گفت که بیماری ویروسی هست که باید چند روزی خوراکیهایی با طبع سرد بخوری تا اگه بیماری هست خودش رو نشون بده . در ضمن چون خیلی بد غذا هستی ، دکتر برات شربت اشتها اور تجویز کرد وروجک.

شب هم حنابندون رخشنده بود تو مهرگان. خوش گذشت و نفس مامان یعنی آرتینا خانم کلی کلی چوکه گرفت و قر داد.

امشب هم عروسیه تو زمرد. انشالله با مصرف بقیه داروها تا شب بهتر بشی.

راستی یادم رفته بود توی پستهای قبلی بنویسم: ۲۵ مهر هم جشن نامزدی پسر دایی بهنام بود.


+ نوشته شده در پنجشنبه ۹ آبان۱۳۹۲ ساعت 10:22 توسط مامان آرتینا
.

کامل حرف زدن

دخملی نانازی من توی ۲۱ ماهگی زندگیت به سر می بری. هزار ماشاالله هزار ماشالله بلبل کاملا حرف می زنی. خواسته هات رو هر چند پراکنده می گی، مثلا وقتی جیش کردی می یای می گی: مامان جیش کردی؟ مامان جیش بَده!

وقتی می خوای که برات کتاب بخونم می یای و می گی: کبات بخوانم؟؟

وقتی چیزی رو نمی خوای می گی: نَ خینَم یعنی نخیرم. وقتی بهت اخم می کنم تو هم به من اخم می کنی و خیلی خیلی مسلط خنده ات رو کنترل می کنی و اینقدر نگاهم می کنی که می ندازیم خنده.

اسم همه اشیا رو بلدی و وقتی اسمشون رو می برم کاملا می دونی منظورم چیه.

بقیه رو با پسوند جون و جان صدا می کنی مثلا می گی مادر جون و وقتی خیلی می خوای خودت رو لوس کنی می گی : مادر جونی یا مادر جون جان - خاله جونی - دایی جان جون - مامان جونی، بابا جونی.

 


+ نوشته شده در شنبه ۲۷ مهر۱۳۹۲ ساعت 10:31 توسط مامان آرتینا
.

پا به پای کودکیهایم بیا

پا به پای کودکی هایم بیا
کفش هایت را به پا کن تا به تا
.
قاه قاه خنده ات را ساز کن
باز هم با خنده ات اعجاز کن
.
پا بکوب و لج کن و راضی نشو
با کسی جز عشق همبازی نشو
.
بچه های کوچه را هم کن خبر
عاقلی را یک شب از یادت ببر
.
خاله بازی کن به رسم کودکی
با همان چادر نماز پولکی
.
طعم چای و قوری گلدارمان
لحظه های ناب بی تکرارمان
.
مادری از جنس باران داشتیم
در کنارش خواب آسان داشتیم
.
یا پدر اسطوره دنیای ما
قهرمان باور زیبای ما
.
قصه های هر شب مادربزرگ
ماجرای بزبز قندی و گرگ
.
غصه هرگز فرصت جولان نداشت
خنده های کودکی پایان نداشت
.
هرکسی رنگ خودش, بی شیله بود
ثروت هر بچه قدری تیله بود
.
ای شریک نان و گردو و پنیر !
همکلاسی ! باز دستم را بگیر
.
مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست
آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟
.
حال ما را از کسی پرسیده ای؟
مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟
.
حسرت پرواز داری در قفس؟
می کشی مشکل در این دنیا نفس؟
.
سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟
رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟
.
رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟
آسمان باورت مهتابی است ؟
.
هرکجایی, شعر باران را بخوان
ساده باش و باز هم کودک بمان
.
باز باران با ترانه ، گریه کن !
کودکی تو ، کودکانه گریه کن!
.
ای رفیق روزهای گرم و سرد
سادگی هایم به سویم باز گرد!

+ نوشته شده در شنبه ۱۳ مهر۱۳۹۲ ساعت 11:12 توسط مامان آرتینا
.

زندگی نو در خانه ای نو

آرتینا خانمی ببخشید که دیر به دیر می یام و می نویستم همونطور که از موضوع پیداست، در حال اسباب کشی به خونه خودمون بودیم. در پستهای قبلی نوشتم که هفته گذشته مقداری از وسایلمون رو به خونه جدید بریدم. توی هفته ای که گذشت وسایل رو که پر خاک و حشرات مرده بودند رو تمیز می کردم و بابا علی با ماشین خودمون به خونه می برد. چهارشنبه ۱۰ مهرماه به اتفاق مامان جون، بابا جون و خاله به خونه جدید رفتیم و فرشها رو انداختیم . خانه آزی هم آشپزخونه رو مرتب کرد. دستش درد نکنه. پنجشنبه صبح هم یکی دیگه از طلسمها باز شد و اونهم خرید و نصب پرده بود. بالاخره پرده سالن هم نصب شد. و خونه کلی رونق گرفت.

دیروز جمعه ۱۲ مهرماه همه وسایلمون رو به خونه بردیم و با کمک باباجون، مامان جون و خاله و آقا سر جاشون چیدیدم. و شب رو هم خونه خودمون خوابیدیم. خیلی ناراحتم از اینکه از خونه بابا جون رفتیم . البته اونها بیشتر ناراحتن و دیروز همش گریه و بغض می کردن. منم کلی گریه کردم. آرتینا خانم هم که وقتی زیر زمین بودیم همش می گفتی: بریم می پرسیدیم کجا؟ می گفتی : بالا بالا، خاله بریم، مامان جون!

دیشب هم تو خواب می گفتی : بریم خاله!

نه من نه بابا و نه دخملی خواب راحتی نداشتیم. انگاری خونه مال ما نبود و انگار مهمون بودیم. با فضای خونه هنوز خو    نگرفتیم. هنوز جای وسایلمون رو بلد نیستیم، به شلختگی عادت کردیم، به غذای حاضری که یا خاله واسمون می پخت و یا مامان جون می داد، به حمام خونه بابا جون، به اینکه همه وسایلمون دورمون بود ، به اینکه  عصرها و شبها چند ساعتی می رفتیم بالا. نمی دونم چقدر زمان لازمه که به محیط جدید عادت کنیم. باید یه روزی می رفتیم دیگه. البته وقتی بابا علی صبحی باشه ارتینا خانه صبحها پیش خاله و مامان جونه تا من برم خونه و وقتی بابا عصر کار باشه ، ازساعت ۱۲ تا غروب من و ارتینا خونه بابا جونیم.

از بس غذای حاضری و هول هولکی و سرپایی توی ۱۴ ماه گذشته خوردیم که آشپزی و خونه داری از یادم رفته.

از خدا می خوام کمکم کنه تا هم جلوی عواطفم رو بگیرم و هم توی کارهای خونه به قبل برگردم.

امروز صبح که آرتینا رو بردم خونه بابا جون، همه بیدار بودن و مامان جون زودی اومد جلوی در،  چشمای بادکرده خاله نشان از گریه شبانه داشت، خداوند به هممون صبر بده. 

 


+ نوشته شده در شنبه ۱۳ مهر۱۳۹۲ ساعت 9:49 توسط مامان آرتینا
.

جمله سازی

چند روزی هست که آرتینا خانمی جمله سازی می کنه. و حرفش رو با افعال مثل بده، بدِش، اَفت -رفت- بوآ -بیا-  بِلیم یعنی بریم. ..... کامل می کنه .

مامان بِلیم    نی نی اَفت      بِلیم حاله   نون بِده

برخی از کلمات هم هست که کاملا بخشهاشونو برعکس می گی

مثلا به شب می گی : بَش

به شامپو می گی: ماشو

به کتاب می گی : کبات

به شونه می گی: اوشه

عکسهایی که توی کتابهات هست و یا توی تی وی می بینی رو نشون می دی و عکسهاشو با زبون خوشگلت می گی مثلا

به جوراب میگی: جوبار   به کفش می گی: کبش    ماش: ماست   خِشی: خرسی   اَمونک: گندمک 

سیز بی مینی : سیب زمینی   اَدا: غذا  اَقن: قند  آبابا: آب نبات   بَسَنی: بستنی

دیروزم خطاب به خاله گفتی: مِهمَمون ژون یعنی مهربون جون. کلی خندیدیم.


+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ شهریور۱۳۹۲ ساعت 8:35 توسط مامان آرتینا
.

دو تا دیگه از طلسمها شکسته شد

دیروز بعد از ۱۳ ماه انتظار ، به خونه جدیدمون اسباب کشی کردیم. البته چون هنوز گازش وصل نشده، مقداری از وسایل رو که ۱۳ ماه توی حیات و زیر زمین خاک خورده بودند رو با یه نیسان بردیم خونه جدید، فرشها رو هم روز قبلش توی حیاط  شستیم، کلی دل نگران فرشها و اسباب کشی اولیه بودیم. خدا رو شکر هر دو انجام شد. غروب بعد از اسباب کشی هم رنگ و مدل کاغذ دیواری رو قطعی کردیم.

ولی نمی دونم چرا طلسم کابینت شکسته نمی شه. همش مشکل داره. اول اینکه ماشین لباسشویی جای خودش نمی ره، دوم اینکه اگه بره، چون یخچال جلوشه، درش باز نمی شه.

اگه امروز کابینتها درست بشن، کم کم از ظرف و ظروف می بریم و می چینیم.۰

یه طلسم دیگه هم داریم که انتخاب پرده هست. نمی دونم چرا هیچ رنگ و مدلی نظرم رو جلب نمی کنه. دوست دارم ساده باشه ولی جذاب.


+ نوشته شده در دوشنبه ۲۵ شهریور۱۳۹۲ ساعت 11:16 توسط مامان آرتینا
.

تحریم شیر

بازم قضیه کمبود شیر تکرار شده. قبل از عید ۹۲ بود که شیر خشک توی بازار نبود و بعد مدتی با قیمت سرسام آور توی بازار وارد شد. هفته گذشته شیر خشکت رو به تمومی بود. دو سه روزه که تمام شهر رو زیر پا گذاشتیم ولی نه تنها شیر خودت ""ببلاک""، بلکه هیچ مارک شیر خشکی توی داروخانه ها نیست. امروز ۱۹ ماه و ۱۴ روزته و تنها صبحها حول و حوش ساعت سه تا سه و نیم واسه شیر نق نق می کنی. الهی بمیرم دو شبه شیر نداری. پریشب راس ساعت سه بیدار شدی و انچنان گریه می کردی واسه شیر که مامان جون و خاله اومدند پایین . هیچ جوری اروم نمی شدی. آخرش بابا کامپیوتر رو روشن کرد و اهنگ کتابخونه عمو پورنگ رو هزار بار گوش دادیم و با خوردن کمی گندمک ، تا ساعت پنج صبح اروم شدی.

دیشب هم خونه آقا خیلی خیلی با احسان بازی کردی و خسته شدی، عمدا دیر خوابوندیمت که نیمه شب یبدار نشی. خوشبختانه ساعت ۶ صبح بیدار شدی. ولی به خاطر پایان دادن به گریه هات، کمی سرلاک رو مثل شیر خشک با شیشه بهت دادم تا دوباره خوابیدی.

البته بالاخره یه روزی این اتفاق می یوفتاد . باید از شیر بربده بشی چون دیگه خانم شدی دخترم. اگه توی این هفته پیدا نکردیم باید عادت کنی که شیر بی شیر. می دونم خیلی سخته ولی اینم یه قسمت زندگیه که واسه همه اتفاق افتاده./

عکس متحرک, تصاویر زیبا ساز وبلاگ, قشنگ, جالب,عکس انیمیشندوسِت دارم  آرتینا گلی. عکس متحرک, تصاویر زیبا ساز وبلاگ, قشنگ, جالب,عکس انیمیشن


+ نوشته شده در شنبه ۱۶ شهریور۱۳۹۲ ساعت 9:1 توسط مامان آرتینا
.

دخملی روزت مبارک.......

خداوند لبخند زد دختر آفریده شد!

لبخند خدا روزت مبارک

دخملی روزت مبارک

امسال دومین ساله که بهترین هدیه خداوند یعنی "فرشته زمینی" رو دارم . شکرت

تصویر متحرک زیباسازی وب


+ نوشته شده در شنبه ۱۶ شهریور۱۳۹۲ ساعت 8:42 توسط مامان آرتینا
.

قالب وبلاگ

بازی آنلاین

دانلود

دانلود

بازی آنلاین

بازی آنلاین

نیوزفا - خبر

عکس

طراحی سایت

دانلود

قالب وبلاگ

اسکریپت