X
تبلیغات
برای دخترم آرتینا

برای دخترم آرتینا

گرفتن جواب آزمایش و خیلی چیزای دیگه

فردا اون روز یعنی دوشنبه صبح با مامان جون دوباره آزمایشگاه رفتیم، البته مامان جون توی خونه نمونه ها رو گرفته بود ولی برای خونگیری مجدد رفتیم. خیلی دلشوره داشتم که خونگیری دوباره برای چیه؟؟؟ دکتر گفت چون ازش خون کمی گرفته شده سریع لخته بسته و واسه اطمینان از چسبندگی خون این آزمایش تکرار شده. همین که وارد آزمایشگاه شدیم لبهای آنااویزون شد و گریه توی چشماش جمع شد. من که طاقت دیدن نداشتم . مامان جون که از من بدتر بود آرتینا رو گرفت و با صدای جیغ و گریه دخترم، آزمایش تکرار شد. ولی به محض اومدن بیرون آروم شد. به هر کس که می دید می گفت: آقا دکتر بد. دوسش ندالم. آمپول زد. بی ادب. و .....

دیروز سه شنبه عصری هم جوابش رو گرفتم و به دکترش نشون دادم، گفت: خوشبختانه تامین آهن و کلسیمش خوبه، کلیه هاش سالمه، تیروئیدش مشکل نداره کمی ادرارش غلیظ بوده که چون ادرار اول صبحش بود مانعی نداره فقط آب بیشتری بنوشه. و هیچ مشکل خاصی خدا رو شکر وجود نداره. خیالم راحت شد . خدا رو شکر.

دیگه اینکه دیروز بعد از یک ماه و نیم رفتم واسه وزن گیری، متاسفانه نیم کیلو اضافه کرده بودم. البته توی این مدت که چک نشده بودم خیلی زیاده روی کردم و با مهمونیها کلا نظم غذا خوردنم بهم ریخته بود.

این روزها حرف خونه ما و خونه آقا و عمه ها، حرف دختر خوب و خواستگاری و عمو محمد هست. و شب هم تبادل اطلاعات و نتیجه پیگیریها به یکدیگر هست. انشالله این موضوع هم ختم به خیر بشه چون یه جورایی زندگی ما رو هم تحت تاثیر قرار داده و بابا علی خیلی درگیری فکری داره.

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 3 اردیبهشت1393 ساعت 8:15 توسط مامان آرتینا
.

آزمایش دوباره

دیورز بعد از ساعتها کلنجار رفتن ، تونستم نمونه های آرتینا رو بگیرم، بردم آزمایشگاه و متاسفانه مسوول اونجا گفت که دوباره آزمایش خون تکرار بشه. خیلی خیلی نگران شدم ولی گفت که به خون بیشتری نیاز هست. در ضمن اینکه نمونه ادرارش کم بوده.

حالا قراره مامان جون امروز دوباره نمونه بگیره و وقتی آماده شد ببریم آزمایشگاه و دوباره خونگیری هم انجام بشه.  یاد گریه های دخترم که می یوفتم، غم عالم می گیرم که چطوری به من التماس می کرد: اَی  مامان منو ببر دردم اومد و .... الهی مامانت بمیره.   


+ نوشته شده در دوشنبه 1 اردیبهشت1393 ساعت 9:40 توسط مامان آرتینا
.

مادرم روزت مبارک

آبی‌ترین، دریایی‌ترین و آسمانی‌ترین تقدسِ زندگی‌مان!
دستانت را بوسه می‌زنم.
روزت مبارک

خوش‌آهنگ‌ترین نغمه‌های هستی نثار قلب خسته و صبورت .

روزِ به اوج نشستنت مبارک



+ نوشته شده در یکشنبه 31 فروردین1393 ساعت 9:57 توسط مامان آرتینا
.

اولین آزمایش

بعد از آزمایشاتی که در مرحله نوزادی و چند روز بعد تولد از بچه ها می گیرند، دیروز برای اولین بار پای آرتینا خانم به آزمایشگاه باز شد.

البته باید ۲۰ فروردین می رفتیم که فرصت نشد. این آزمایش رو دکتر همینجوری برای خاطر جمعی از سلامت گل دحتری داد. گفت که دختربچه ها سالی یک الی دوبار باید آزمایش ادرار بدهند به خاطر عفونت ادراری.البته هم خون بود و هم ادرار مدفوع که فقط آزمایش خونش رو انجام دادیم. وااااااااااااااااااااای چه حال بدی داشتم. هر چی آرتینا گریه کرد، منم باهاش گریه کردم. طوری که پرستارها و دکترها بهم می خندیدن. طاقت دیدن اشکای دختر خوشگلم رو ندارم . بابا علی هم رنگش مثل گچ شده بود. بعدش کلی به دکتر بد و بیراه گفت. دکتر بی ادب، دکتر بی تربیت، دردم اومد، خاک تو شَرِت. دوسش ندالم.بی ادب و ...........

امروزم قراره نمونه ادرار و مدفوعش رو ببریم. البته اگه موفق به نمونه گیری بشیم. 


+ نوشته شده در یکشنبه 31 فروردین1393 ساعت 9:50 توسط مامان آرتینا
.

شرکت در اولین مراسم خواستگاری

دیشب برای اولین بار در مراسم خواستگاری شرکت کردم. خیلی دلچسب و هیجانی بود. واسه خواستگاری یه دونه داداش عزیزم من نبودم. یعنی من رو نبردند. ولی دیشب توی مراسم خواستگاری برای عمو محمد شرکت کردم. اونم مثل برادرمه. حس خوبی بود. اینکه بیشتر با عمو محمد آشنا می شدم.

تا بعد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 فروردین1393 ساعت 12:40 توسط مامان آرتینا
.

شنیدن اولین خبر بد در سال 93

دوست ندارم اینجا خبرهای بد بنویسم، ولی شنیدن این خبر به حدی برای من و بابا و خانواده بابا بد بود که یک لحظه از ذهنمون بیرون نمی ره و حسابی اعصابمون رو بهم ریخته.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 25 فروردین1393 ساعت 8:31 توسط مامان آرتینا
.

چند تا نکته از آرتینای عزیزم

هر روز که با آرتینا می گذره یه روز ماندنی و خدا رو شکر پر از خاطرات خوبه. هفته گذشته که قرار بود برم تهران، فکر نبردن ارتینا و نبودنش برای چند ساعت کنار ما خیلی آزار دهنده بود. من که چند باری مخفیانه گریه کردم و رفتار بابا علی هم کاملا گویای این امر بود.

هر روز حرف جدید، هر روز رفتار تازه،

خوندن چهار الی شش کتاب برای آرتینا خانم توسط من، خاله و مامان جون، تکرار حدود ۱۰ بار اونها توسط آرتینا گلی،  خوندن بیش از  ۱۰ شعر نو قدیمی توسط آرتینا از جمله کارهای روزانه خونه ماست. ولی چیزی که ما رو از این همه تکرار خسته نمی کنه، زبون شیرین و ادا اطفار خانم خانوماست. هر جای شعرها رو بلد نیست، با حرف "د" اهنگ می سازه تا شعرش قطع نشه.

هر بار که من می رم توی اتاق خواب و از جلوی آینه رد می شم، خانوم خانمها می گه:  ماتیک بژنیم، بنفش؟ خوشِل بشیم!  بلیم دَدَر دودور، چشم و آبی مالِ ماماناس، نمی تونی بژنی! وای وای وای  

بعد عینک آفتابی و عروسک بغل می ره پیش بابا علی می گه: بلیم ؟؟؟ با ماشین؟؟ ددر دودور !

عاشق سرسره بازی و کتاب خوندن، ولی کماکان از جوراب و گل سر بدش می یاد. یه بچه گربه توی گوشی بابا علی هست که الان ۲۴ سالش شده، آرتینا خانم بیچاره اش کرده.

نوشتن املا هم یکی از کارهای این روزهای  آرتینا خ انم ه ست. قبلا مداد رو از بالا می گرفت ولی حالا معمولی و مثل خودمون می گیره و به کشیدن شکلهای ریز املا می نویسه، بابا علی براش املا می گه.   میگه: بنویس آرتینا دختر خوبی است. بعد ارتینا همون رو آروم آروم تکرار می کنه . بابا علی می پرسه : نوشتی؟؟ آرتینا می گه: آله   بگو دیده!

نقاشی کشیدن و خوردن روزانه ۱۰ تا شکلات، دیدن شبکه طاها و ساعتها باب اسفنجی و خانم ستاره، چیدن ۱۰ ها عروسک به ترتیب قد و رنگ، و زدن روزانه یک الی دو بار مسواک در روز از کارهای دیگه آرتینا خانم هست.

مامان فدای اون چشمای گرد و مشکی و مژةه های بلندت. ماشالله


+ نوشته شده در یکشنبه 24 فروردین1393 ساعت 10:59 توسط مامان آرتینا
.

گزینش

امروز از واحد گزینش سازمان بهم زنگ زدند و خواستند تا پس فردا یعنی سه شنبه ساعت دو اونجا باشم واسه گزینش، دلشوره دارم که ببینم چه سوالاتی قراره پرسیده بشه و کمی نگرانم.

زیاد به فال اعتقادی ندارم ولی الان یه فال اینترنتی باز کردم که نوشته بود روز سه شنبه روز اقبالت هست و به خوبی می گذره. ولی خیلی نگرانم.

 

تکمیلی////////

پریشب با همسری رفتم تهران ، دیروز اونجا بودیم و سوال و جوابهای گزینش انجام شد، سوال کننده که می گفت جواب مثبته ولی به قول شوهرم ، باید منتظر نامه پستچی اداره باشی تا ببنم حکمت لغو شده یا نه؟؟

این پست رو به خاطر مسایل امنیتی تعلیق کرده بودم


+ نوشته شده در یکشنبه 17 فروردین1393 ساعت 11:32 توسط مامان آرتینا
.

برایت آرزو دارم.....

برایت آرزو دارم...
که نور نازک قلبت٬ به تاریکی نیامیزد
که چشمانت٬به زیبایی ببیند زندگی ها را
چو باران ٬ آبی و زیبا بباری شادمانه روی گرد غم
به دور از دل گرفتن ها

برایت آرزو دارم...
به تنهایی نیالاید خدا این قلب پاکت را
و همواره به دستانت بیاویزد
چراغ راه خوشبختی
بدانی آنچه را اینک نمیدانی

برایت آرزو دارم...
سعادت را٬طراوت را٬ بهشت و بهترین ِ بهترین ها را

عزیز روز های من
خدا را می دهم سو گند
که در قلبم برای تو
خدارا آرزو دارم...

+ نوشته شده در شنبه 16 فروردین1393 ساعت 11:23 توسط مامان آرتینا
.

سال نو

به اندازه چشم بر هم زنی یک سال دیگه گذشت، ۳۶۵ روز دیگه از عمرموت گذشت. سال ۹۲ شکر خدا سال خوبی برای من و خانوادم و خانواده همسرم بود. سالی بود که هر روزش در کنار آرتینا خانم به یه موضوع جدید جلب می شدیم، سال بود که خونه خریدیم، سالی بود که کارم دست شد، رویدادها و خبرهای خوبی هم بود که الان حضور ذهن ندارم ولی توی آرشیو مطالب هست. گاها خبرهای بدی هم از اقوام به گوش می رسید، خبر فوت سارای عزیز شاید بدترین خبر سال ۹۲ بود. به هر حال سال ۹۲ با همه خوبیها و بدیهاش تموم شد و جمعه ساعت ۲۰ و  ۲۷ دقیقه و ۷ ثانیه سال ۹۳ رو رسما شروع کردیم. روزهای اولش با دید و بازدیدهای نوروزی گذشت. امسال که خونه خودمون بودیم، نوروز صفای دیگه ای داشت، مسافرات هم نرفتیم تا جمع سه نفریمون بیشتر خوش بگذره. به خاطر کدورتی که بین بابا و عمو محمد بود ، نیمه اول تعطیلات رو از دست دادیم و نتونستیم توی جمع خانواده بابا باشیم.ولی ۱۰ یا ۱۱ فروردین بود که این کدورت  چند ساله با یک اس ام اس عمو  به پایان رسید و شاید این یکی از خبرهای خوب سال جدید بود.آشنایی با جاری جدید در روز سیزده بدر نیز تکمیل کننده این خبر خوب بود. خوشبختانه همه چیز رو به خوبی پیش می ره. خدا رو شکر.

دیروز جمعه ۱۵ فروردین هم مراسم عقد بهنام بود که از قبل دعوت نشده بودیم و چون دقیقه نود دعوت شدیم  نرفیتم. شنیدن خبر بچه دار شدن نگین هم خوشحال کننده بود. از خدا می خوام در سال جدید همیشه خبرهای خوب رو بشنوم، خبر سلامتی اقوام، خبر بچه دار شدن، خبر خونه خریدن، خبر ازدواج، خبر سفرهای خوب، خبر زیارت و .....

دعای همیشگی من هم اینه که تا وقتی زنده ام داغ عزیزانم رو نبینم، سلامتی و طول عمر برای پدر و مادر خودم و شوهرم، خوشبختی خواهر و برادر خودم و شوهرم، موفقیت و سلامت همسرم و دخترم. الهی آمین.


+ نوشته شده در شنبه 16 فروردین1393 ساعت 8:38 توسط مامان آرتینا
.

نرم نرمک می رسد اینک بهار....

چند روز بیش تر به عید نوروز نمونده. به خاطر حجم کارهایی که داشتم نتونستم این جا رو به روز کنم. به حدی اتفاقات و وقایع و حرف و خبر از دور و بر هست که اگه بخوام همه رو ثبت کنم باید همیشه در حال تایپ باشم. خونه تکونی واسه نوروز تا حدودی تموم شده. چون چند ماهی هست که وارد خونه شدیم، قبلا همه رو تکوندیم ولی بازم کمی نامرتبی و کارهای نیمه تموم داشت که ریز ریز در حال انجامش هستم. کارها طوریه که فقط خودم باید انجامشون بدم و بابا علی زیاد نمی تونه کمک بده. مثلا تعویض ملافه ها و مرتب کردن کابینتها و ....

کمی از خریدهای عید هم مونده که اگه هوا خوب بشه این هفته تمومشون می کنیم. حجم کارهای اداره هم این روزهای آخری سال زیاده و واسه اینکه یادم نره مرتب در حال نوشتم یادداشت هستم.

اندر احوالات آرتینا خانم هم که مرتب در حال قهر کردن هست و افزودن به دامنه لغات،،،، گاهی چیزایی می گه که واقعا می مونیم، از کجا یاد گرفته و شنیده خدا می دونه. هنوزم خوره کتاب هست و حفظ کردن شعر ، ساعتها واسه خودش کتاب می خونه و جلوی شیشه و یا آینه و یا هر جایی که عکس خودش رو ببینه بساط آشپزخونش رو می یاره و غذا می پزه. عاااااشق ماتیک هست و هر چیز قرمز و صورتی رو ماتیک تجسم می کنه و به لباس می کشه. کلا بگم که یه کشوی مرتب از دست خانم نداریم. دیروز همه لوازم آرایشها و لوازم خیاطی، قیچی و وسایل برنده رو از داخل کشو برداشتم. قبلنا دستش به کشوهای بالایی نمی رسید ولی حالا هزار ماشالله می ره روی صندلیش و خودش رو به بالاترین نقطه می رسونه. دیشب چهار پایه توی خونه بود واسه تمیز کاری، یه لحظه غافل شدیم بعد نگاهش کردم و دیدم درست پله بالایی هست ، آنچنان جیغ زدم که نزدیک بود پرت بشه پایین، بعدش بابا علی سمتش رفت که بیارش پایین، گفت: چِتالِش داری؟؟ باژی می کنه، شُل شُله باژیه - یعنی دارم سرسره بازی می کنم.

قربون اون چشماش بشم که آدم رو خیره می کنه، یه کارهایی می کنه که من کنترلم رو از دست می دم و اینقدر بوسش می کنم که نفسش میگیره. خودش رو به خواب می زنه، خودش رو به غش می زنه، پتو بازی می کنه، -می ره زیر پتو و می گه: آرتینا تُجایی؟؟؟ بعد پتو رو کنار می زنه و می گه: اِ   اینجایی!

 

یره.


+ نوشته شده در شنبه 24 اسفند1392 ساعت 11:32 توسط مامان آرتینا
.

گذر عمر

دخترم!

زندگی دفتری از خاطره هاست ، یک نفر در دل شب    یک نفر در دل خاک

یک نفر همدم خوشبختی هاست، یک نفر همسفر سختی هاست

چشم تا باز کنیم، عمرمان می گذرد.

ما همه همسفر و رهگذریم   آنچه باقیست فقط خوبیهاست


+ نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1392 ساعت 11:21 توسط مامان آرتینا
.

زن عشق می کارد و ...

متن از دکتر شریعتی:
زن عشق میکارد و کینه درو میکند...دیه اش نصف توست و مجازات زنایش با تو برابر...میتواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسری!
برای ازدواجش در هر سنی اجازه ی ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی میتوانی به لطف قانون گذار ازدواج کنی.
او کتک میخورد و تو محاکمه نمیشوی.
او میزاید و تو برای فرزندش نام انتخاب میکنی
او درد میکشد و تو نگرانی کودک دختر نباشد
او بی خوابی میکشد و تو در خواب حوریان بهشتی را میبینی...
او مادر میشود و همه جا میپرسند نام پدر؟؟
و هر روز او متولد میشود،عاشق میشود، مادر میشود،پیر میشود و میمیرد...
و قرنهاست که اوعشق میکارد و کینه درو میکند!
چراکه در چین و شیارهای صورت مردش بجای گذشت، جوانی برباد رفته اش را میبیند و در قدمهای لرزان مردش گامهای شتابزده جوانی را برای رفتن، و دردهای منقطع قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده میکند.
واین رنج است

+ نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1392 ساعت 8:30 توسط مامان آرتینا
.

جوانان شهرستانی در تهران

مدتهاست این مساله فکرم رو مشغول کرده که این همه جوووون که از شهرستانهایی مثل بروجرد راهی تهران می شن برای کار،،، اونجا واقعا چکار می کنند، توی کدوم منطقه و یا توی کدوم خونه زندگی می کنند، واقعا می تونن از پس این همه گرونی بر بیایند.

وقتی توی ماشین دقیقه ها توی ترافیک تهران بودیم، همش به ساختمونهای قدیمی که معمولا در طبقات بالای پاساژها بودن و یا ذر فاصله یک متری پلها و خیابونهای عظیم قرار داشتند و حسابی دود زده و سیاه بودن نگاه می کردم، یاد بچه های شهرستانی می افتادم. مطمئن بودم که خیلیهاشون اونجاها ساکن هستند.

یا اینکه وقتی می دیدم یه پسر جوان و کم سن که می تونست مثل خیلیهای دیگه از هم سنهاش پشت یه ماشین گرون قیمت بشینه و آهنگ ضبطش گوش عابران رو کر کنه، ولی برای کسب درآمد، دامن پوشیده و صورتش رو سیاه کرده و برای جلب بیشتر مردم با تمام وجود قِر می ده و می رقصه ،  غم عالم توی دلم می نشست.  

یا اینکه یه جوان دیگه هم سن وسالهای برادرم ، تیپ خوبی زده ولی داره راه می ره و التماس می کنه که دیگران ازش یه جوراب بخرند، یا مردانی توی سن بابام که چند تا روسری و مانتو و کیف زنونه به خودشون آویزون کرده و سر کوچه ایستادند تا مشتریان رو به سمت کوچه ای که داخلش مغازه هست هدایت کنه، واقعا ناراحت شدم.

دیدن خانمهایی توی سن خودم، با تیپ خودم، با آرایش خودم، بساط دستفروشی پهن کردند و برای یه لقمه نون مجبورن دود ماشینها و بوی تعفن جوی آب و سطل زباله های کنارش رو تحمل کنه واقعا عذاب آوره.

البته منظورم از شهرستانیها اونهایی نیست که درس خونده بودن، توی تهران خیلی برو و بیا دارندو منظورم همینایی هست که برای یه لقمه نون آبرو و غرور رو زیر پاهاشون گذاشتند، تا این چند روز زندگی رو بگذرونن.

-------

در حال تکمیل  

 


+ نوشته شده در شنبه 10 اسفند1392 ساعت 8:29 توسط مامان آرتینا
.

سفر سه روزه به تهران

در راستای خرید نوروزی و رفع خستگی یک ساله بعد ظهر سه شنبه ششم اسفند راهی تهران شدیم . کلا من با سفر کردن موافقم ولی هر چی کوتاهتر ، بهتر. کلا لذت سفر هم به خرید کردنش و در مراحل بعدی دیدن چیزهای ندیده هست. شخصا تهران رو دوست دارد ولی اصلا دوست ندارم اونجا ساکن بشم. با وجود گل دختری مثل آرتینا خانم، پیاده روی و دیدن بوتیکها و پاساژها کمی غیر ممکن بود ولی به هر حال برای اینکه دست خالی بر نگشته باشیم دیروز عصری به اتفاق خانم عمو مهدیه دوری تو هفت حوض زدیدم و کمی خرید فرعی امام ضروری انجام دادم. حالا تا عید فرصت خرید هست که از شهر خودمون تهیه می کنم. دیروز عصر جمعه هم خونه خودمون بودیم.  


+ نوشته شده در شنبه 10 اسفند1392 ساعت 8:6 توسط مامان آرتینا
.

باران زمستانی

باران زمستونی از دیشب حال و هوای بروجرد رو عوض کرده، بعد از روزهای خشک و سرد و برفی زمستونی ، این بارون خیلی دلچسب بود و مهمتر از همه گل و لای و نکهای باقی مونده از یخبندونهای گذشته رو شست و کلا زمینه ساز ورود بهار شده.

دیشب بابا علی گوشی اس ۴ خرید. خیلی خوشگل و کارآمد هست و من دیشب همش با اون توی نت می چرخیدم.  البته اگه پاداشهای آخر سال رو بدهند منم یه تبلت می خرم. حالا همسر جان قراره یه شیرینی توپ به من و آرتینا بابت گوشیش بده. نمی دونم توی پست قبلی نوشته بودم یا نه، عمو محمد هم در شرف زن گرفتن هست و گویا از یه خانمه خواستگاری کرده و قراره عید نوروز عقد کنند. انشالله خوشبخت بشن. من که تا حالا با عمو محمد حرف نزدم و اون من رو ندیده ولی در مجموع پسر خوب و سالمی هست. انشاالله عمع عاطفه و خالی آزی هم به زودی مزدوج بشوند.

 

مدتیه یاد دوستان بی وفا و با وفای قدیمم افتادم . مخصوصا خواب سعیده رو زیاد می بینم که توی دانشگاه هستیم. خدایی من چهار سال دانشگاه رو با کمکهای سعیده گذروندم. همیشه انتخاب واحد، ریختن شهریه و خرید کتابها و هماهنگی کلاسهام بر دوش اون بود. خدا حقش رو حلال کنه. البته الان خودش ترم دو دانشجوی ارشدهست. دیشب دل رو به دریا زدم و یک ساعتی باهم حرف زدیدم. البته تقصیر نداره، اوضاع خونشون به هم ریخته هست و کلی کار داره و وقت خالی نداره . کلی با هم حرف زدیم از دانشگاه ملایر و بروجرد، از دوستای دیگه و خانواده ها مون. دلم براش تنگ شده، البته قول داد که تا قبل عید یه سری بیاد خونمون.

من هیچ دوستی ندارم. تنها دوستی که به من خیلی نزدیکه، همیشه در دسترسه  و راز و درد دلهام پیششه، آزی خواهرم هست. وگر نه دوستای دیگه مثل خاطره و زهره و مریم و سحر و ... به یکی دوبار مکالمه در سال ازشون خبردارم. چند وقت پیش یه خواستگار واسه آزی اومده بود که اگه سر می گرفت قرار بود یکی از شهرهای اطراف بروجرد زندگی کنن، و من از این قضیه و دور شدن از آزی واقعا ناراحت بودم ، خوشبختانه یا متاسفانه این وصلت انجام نشد ومن با شنیدن این خبر خوشحال شدم. اگه می رفت هممون دق می کردیم.

 

 


+ نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1392 ساعت 11:6 توسط مامان آرتینا
.

اندر احوالات این روزها

کم کم بهار داره از راه می رسه و دفتر عمرمون تند تند ورق می خوره. سال ۹۳ با خواست خدا سومین بهار رو در کنار آرتینا خانم می گذرونیم. بعد از روزهای برفی و سرد، از دیروز هوا خیلی ملایم و خوب شده و زمینه رو برای خریدهای نوروزی و گردگیری خونه ها اماده کرده. اگه خدا کمک کنه و جور بشه شاید امسال خریدهای نوروزی رو از تهران انجام بدیم و یه لیست بلند بالا هم تهیه کردم. مورد دوم هم می شه گفت که امسال کاری ندارم چون اغلب وسایل خونه نو و شسته شده هستند، شاید یکی دو روز کار خانه تکانی داشته باشم.

خیلی خوشحالم که امسال نوروز به خونه خودمون می یاد، سالهای گذشته که مستاجر بودیم و پارسال هم اواره ، ولی امسال انشالله نوروزی متفاوت رو در خونه خودمون تجربه می کنیم.

نوروز با خونه تازه و تمیز، چیدن سفره هفت سین، به تن کردن لباسهای نو، خارج کردن لوازم فرسوده و مستعمل از خونه، دید و بازدید اقوام، شیرینی و آجیل و شکلات نمایان می شه. واسه همین بی تاب نوروز هستم.

و اما آرتینا خانم شیرین زبون ما، هزار ماشالله روز به روز با مزه تر و شیرین تر می شه. خودش کتاب می یاره و بر اساس چیزهایی که ما قبلا براش خوندیم، خودش می خونه و واسه هر عکسی توضیح می ده . وقتی داره کتاب می خونه همش می گه: بَعد *خیلی طولانی می گه*   مامانش گفت. وقتی هم کار بدی می کنه می یاد با زبون خاص خودش به من می گه:  من دخترم عزیزمه   دوسش دارم   جونه

یکبارم از زبون بابا علی شنیده لا اله الالله حالا هی می گه: نکن ، مگه با تو نیشتم لا لا لا لا لا  ولش کنید منو

من که با شنیدن هر حرفش دلم ضعف می کنه و از سر تا پا می بوسمش. قوبن چشمای جذابش برم .


+ نوشته شده در شنبه 26 بهمن1392 ساعت 9:38 توسط مامان آرتینا
.

برف و یخبندان

چهار روز گذشته همش برف می یومد تا دیروز که اوجش بود. در حدی که نتونستم برم اداره و مدارس صبح و عصر همه مقاطع هم تعطیل بود. تا امروز که یخبندان شدید هست. الان که دارم این مطلب رو می نویسم دمای هوا ۱۵ درجه زیر صفر هست. آب تمام واحدهای ساختمون ساعت دو و نیم بامداد یخ زده بود که مدیر ساختمون با سشوار در حال باز کردن اونها بود. و الان بابا علی گفت که واسه ما هم وصل شده.

آرتینای مامان هم که دو سه روزه مریض شده و اصلا از خونه بیرون نیومدیم. از تولید دو سالگیش به بعد خیلی خیلی بد اخلاق و لجوج شده و هر چیزی رو که می خواد کلی اشک می ربزه و جیغ می زنه. دیروز شاید سه ساعت گریه کرد. هر چی توی نوزادی آروم بود و همه به این آرامش حسادت می کردند، الان برعکس شده. البته دختری نیست که دست به چیزی یا وسیله کسی بزنه و بخواد بقیه رو عااصی کنه، ولی خیلی نق نقو شده.

آقا و مادر هم سه باره کربلا هستند، شاید امشب برسند. 


+ نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1392 ساعت 9:3 توسط مامان آرتینا
.

تو فقط لیلی باش

تو شروع شادی و لحظه پایان غمی
نیمه گمشده من، نه زیادی، نه کمی
تو نگاهت به تموم آرزوهام میرسم
یه فرشته از بهشتی
که تو سرنوشتمی

تو فقط لیلی باش، دل مجنون با من
گذر از این هفت خوان
سخت و آسون با من
لحظه های شادی، همه شون مال تو
غم اگه پیدا شد، تو نترس، اون با من


+ نوشته شده در شنبه 12 بهمن1392 ساعت 8:55 توسط مامان آرتینا
.

دلمشغولیهای این روزهای من

راستش مدتیه دلمشغولیهای زیادی در مورد همسرداری و بچه داری دارم. مدتیه دارم روی خودم کار می کم تا رویه م رو توی زندگی عوض کنم، از نظر اخلاقی، رسیدگی به وضع خونه، آشپزی و کلا کاهایی که می تونه به زندگیمون موج مثبت  بده. ولی راستش گاهی با رفتارهایی توی خونه، انگیزه م رو از دست می دم. مدتی هم هست که نگران آرتینا هستم. دور و بریهام هر کدوم یه تز جدید در مورد تربیت و خوراک بچه می دهند که من رو بیشتر دچار وسواس و البته نگرانی می کنه. گاهی فکر می کنم و یا گاهی مطمئن می شم که انطور که باید در حق آرتینا مادری نکردم و تربیتش داره از دستم خارج می شه. گاهی فکر می کنم که کارهای خونه بیشتر وقتم رو می گیره و زیاد به فکر دخترم نیستم. البته با حرفهای نا امید کننده ای که همیشه از طرف بابا علی عنوان می شه و به راحتی توی جمع هم عنوان می کنه

.

.

این قسمت واسه اینکه خوندنش به مذاق بابا علی خوش نیومده و امروز ۹ بهمن ماه فوری فوتی زنگ زد اداره که این مطالب رو پاک کنم، پاک و البته یک نسخه به ایمیلش وارد شد.

.

.

 متاسفانه من روحیم ام بدون گنجایشه و بارها هم بهش گفتم که من بی جنبه ام و با من شوخی نکن،  زودی اعتماد به نفسم پایین می یاد. و این باعث کدورت خاطر من می شه.  واسه همین همیشه دچار نگرانی هستم. مطمئنا رفتار همسرجان تغییر نمی کنه چون بارها تذکر دادم ولی بدتر شده، حالا می خوام کمی روی خودم کار کنم تا بتونم با حرفهای بی ربط و با ربط بقیه کنار بیام و زود نرنجم.

گلایه از بابا  *

و همچنین این قسمت به خاطر روحیه شکننده بابا حذف می شه

.

.

 مدتیه با یکی دو تا سایت آشنا شدم که با خوندن مطالبشون تا حدودی تحت تاثیر قرار گرفتم البته عملی کردن اون مطالب در زندگیم و عادی شدن اونها زمان زیادی می طلبه. خدا یا کمکم کن.


+ نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1392 ساعت 9:50 توسط مامان آرتینا
.

جشن تولد دو سالگی

دیشب اولین جشن تولد برای دو سالگی آرتینا خانم برگزار شد. ) گفتم دومین چون قراره امشب هم یه مهمونی دیگه بدیم( به من که خیلی خووووووش گذشت امیدوارم به بقیه مهمونها که دایی جان و باباجون اینا بودن خوش گذشته باشه. مثل همیشه با هدیه های زیبا ما رو غافلگیر کردند. بابا جون مثل همیشه پول داد. مامان جون یه چرخ خیاطی بزرگ، خاله جون هم یه عروسک بزرگ رقصان، دایی جون هم لباس خوشگل.

پذیرایی هم مختصر بود. که اگه حوصله آپلود داشتم، عکسها رو در اسرع وقت می زارم.

 ***تکمیلی*** جشن شب دوم هم با حضور خانواده بابا علی برگزار شد البته نسبت به دیشب گرمتر بود . چون هم تعداد مهمونها بیشتر بود و هم احسان و دینا بودند که با وجود اونها خیلی بیشتر از همه به آرتینا خوووش گذشت.

راستی کلی هم لباس به آرتینا خانم اهدا شد.

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1392 ساعت 8:37 توسط مامان آرتینا
.

دخترم تولدت مبارک

فردا شب تولد آرتینا خانم هست. دخترم دو سالش تموم می شه. به خاطر فوت مادر بزرگ و ا حترام به بابا جان شب هفته خوبی نداشتم. پارسال هم جشن یک سالگیت در خونه بابا جون ساکن بودیم و خودمون دور هم جمع شدیم. شکر خدا به وجود قدم خیر آرتینا جان امسال خونه خودمون هستیم . به علت کوچیکی جا و برخی حرف و حدیثهای احتمالی، تصمیم گرفتیم که دو شب تولد بگیریم. به جای پارسالی که نگرفتیم. خوووووووووووش به حال آنانا

فردا شب بابا جون، مان جون و خاله به اتفاق دایی و مینا مهمونمون هستند و پس فردا شب هم عمه ها، آقا و مادر و خاله بابا علی مهمونمونن. تدارک چندانی نگرفتیم ولی انشالله بهشون خوش بگذره.

انشالله آرتینا خانم بعدا که عکسها و فیلمهای تولدش رو می بینه، بابا مامانش رو ببخشه . خدا شاهده سعی ما تهیه بهترینهای همه چیز برای دخترم هست. ولی چه کنیم که هر دم از این باغ بری می رسد.

راستی دیشب هم یک دست مبل خریدیم. مدتها بود می خواستیم بخریم ولی خیلی جدی نبودیم . خونه بدون مبل اصلا خوشگل نیست. از دیشب که مبلها رو توی سالن چیدیم، پرده ها و کاغذ دیواری خیلی بیشتر به چشم می یاد و خونه خیلی شیک و شکیل نشون داده می شه. البته میز وسطش تا فردا می رسه.

همه چیز اماده هست وفقط تزیین مختصر خونه مونده و هدیه آرتینا جان که هنوز تصمیم قطعی راجع بهش نگرفتیم.

*****

غروب با خاله آزی رفتیم بیرون. مقداری تنقلات مقوی برای آنانا خریدم و البته کادوی تولد، یک سرویس اسباب بازی آشپزخونه، یک عروسک بزرگ باب اسفنجی و یک خرگوش موزیکال حباب ساز که امیدواریم خوشش بیاد.

غروب هم موقع برگشت دو تا کیک به شکل باب اسفنجی سفارش دادیم.

 

 


+ نوشته شده در دوشنبه 30 دی1392 ساعت 11:38 توسط مامان آرتینا
.

12 روز تا دوساله شدن آرتینا خانم

۱۲ روز تا دو ساله شدن دخترم مونده. دفتر زندگیمون خیلی تند تند ورق می خوره . گاهی با شادی و گاهی با غم، گاهی با خبرهای خوب و گاهی بد، گاهی با دلخوری و گاهی با محبت، ... هر چی که هست داره می گذره.ولی به نظرم خیلی داره زودمی گذره. من باردار شدم. ۹ ماه گذشت . آرتینا به دنیا اومد. شش ماه اول زندگیش گذشت. نشست. چهار دست و پا رفت. راه رفت. دندون درآورد. غذا خورد. حرف زد. .... به دونه دونشون که فکر می کنم می بینم خیای بهتر می تونستیم از ثانیه به ثانیه هاش لذت ببریم. حالا دخترم دیگه خانم شده. معنی همه کلمات و حرفها رو می دونه. کمکم می کنه و ما با هر حرکت جدیدش جون می گیریم.

دیشب عمه های من مهمونمون بودند که با دادن هدیه به ارتینا ، پیشاپیش تولد دو سالگیش رو تبریک گفتند. البته در دو شب جداگانه برای دختری تولد می گیرم و قصد و هدفم اینه که تا وقتی من زنده هستم؛ جیگر مامان حسرت به دل چیزی نمونه. 


+ نوشته شده در پنجشنبه 19 دی1392 ساعت 10:43 توسط مامان آرتینا
.

برف و برف و برف

دیشب بازم اینجا برف اومد. محلمون خیلی آرومه و ساعات پایانی روز صدایی به جز واق واق سگها شنیده نمی شه. واسه همین دیدن برف حس خوبی رو به آدم می ده. حول و حوش ساعت ۹ شب بود که کلی لباس آرتینا پوشیدیم البته با کلی گریه. هنوزم که هنوزه از جوراب و کلاه بدش می یاد. ولی خوب با گریه بردیمش توی حیات تا برف رو ا ز نزدیک حس کنه . اولش می ترسید ولی کم کم راه افتاد تا جایی که دوباره با گریه آوردیمش خونه. خیلی خیلی باحال بود. فقط صدای من و آرتینا و علی بود . نیم ساعتی نوی حبات و کوچه راه رفتیم . آرتینا خانم از اینکه چکمه هاش برفی شده بود ناراحت بود و می گفت: کَ ثی ثه. دَ  لا لِش . یعنی کثیفه درش بیارد.

و از اینکه کلاه و دستکش هم براش پوشیده بودیم هر یک دقیقه ابراز ناراحتی می کرد. واسه همین زودی برگشتیم خونه. ولی خیلی باحال بود. مدتها بود برف جانانه ندیده بودیم.

جای همتون خالی بود.


+ نوشته شده در دوشنبه 16 دی1392 ساعت 8:2 توسط مامان آرتینا
.

یه روز برفیِِ دیگه

امروز از اون برفهایی اومده که مدتها منتظرش بودم. البته از دیشب می بارید ولی امروز دیدن این برفها خیلی خاطرات رو برام یادآوری کرد. یاد اون موقع هایی که پشت بام شیرونی نبود و بابا چند بار می رفت و برف پارو می کرد و حیات خونه پر از برف می شد. یاد روزهایی که جاده های پر برف مسیر بروجرد ملایر رو با مینی بوسهای قراضه طی می کردم. ولی همراهی زهره و سعیده باعث می شد که مسیر زود تموم بشه. یاد سال ۸۹ افتادم که من و علی ساعت ۱۱ شب رفته بودیم روی شیروونی خونه و محو سفیدی و ساهی شب بودیم و یا ساعتها توی بالکن مجاور خیابون به تیرهای برق خیره می شدیم تا برف رو قشنگ تر ببینیم. یاد وقتی که ساعت ۱۱ شب با علی رفتیم بلوار گلستان و به جز من و علی و چند تا از کارگرهای شهرداری و چند تا سگ توی خیابون کسب تردد نداشت. البته از شدت برف. ما هم کارگراهای شهرداری رو همراهی می کردیم و برفهای روی درختان کوتاه و بوته های کاج رو تمیز می کردیم. اخرش هم جلوی جهاد یه آدم برفی درست کردیم. ولی چه حالی می داد. یاد وقتی افتادم که ماشین نداشتیم و شب رو دهات می خوابیدیم و صبح که پا می شدیم با سانتیمترها برف مواجه می شدیم و دیر به سَر کار می رسیدیم.

امروز صبح با آقای همسایه به سر کار رسیدم. رسما هیچ ترددی در شهر انجام نمشد و نمی شه. خیلی برف اومده. از اون برفهای دلچسب و خاطره انگیز.

دوست دارم زودی برسم خونه تا خاطرات گذشته رو اینبار در کنار آرتینا زنده کنم. منظره برفی در کنار عروسک مامان دیدنی تر خواهد شد.

 

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1392 ساعت 10:3 توسط مامان آرتینا
.

می خواهم به روزهای کودکی برگردم

می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که
*پدر تنها قهرمان بود *
* عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد *
*بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود *
*بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند *
*تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند *
*تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود *
*و معنای خداحافـظ ، تا فردا بود...*


آرتینای مامان قدر کودکیت رو بدون.


+ نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1392 ساعت 9:54 توسط مامان آرتینا
.

پیش به سوی خوش اندامی

دیروز بعد از یک هفته نوبت دکتر تغذیه داشتم. در کمال ناباوری دو کیلو کم کرده بودم. با اینکه اصلا به خودم پیدا نبود و گاهی یواشکی ناخنک می زدم. راستش هنوز به اینکه رژیم دارم عادت نکردم . از دیروز با کم کردن دو کیلو وزن، به ادامه رژیم امیدوار و با انگیزه تر شدم.

از دخملی هم بگم که چون دوباره مریض شده بود، چهار روز پیش دکتر بردیمش، کلی دارو و آنتی بیوتیک داد و هنوز در حال مصرف هست. دکی گفت اگه این دوره خوب نشه، واسه دوره های بعدی باید از اسپری استفاده کنه. ولی خدا رو شکر رو به بهبودی هست.

یکی دو تا برنامه پیش رو داریم. یکیش فردا و اگه خدا قبول کنه، پخت شله زرد هست و یکی دیگه تولد دوسالگی عروسکم. پارسال که خونه نداشتیم و مراسمی نگرفتیم ولی امسال می خوام جبران کنم. اگه انشالله خدا کمک کنه و مشکلی پیش نیاد و نق و نوقهای همیشگی بابا علی در نیاد، که اینو دعوت کن، اونو دعوت نکن، فلان غذا رو بزار، فلان شب بگو، اینجوری بگو و اینو نخر، اینو بخر، کم بخر، و .......یه تولد به یاد ماندنی برات می گیریم. به خدا همیشه بهترنیها رو واست خواستم . ولی اگه کمبودی بوده به خاطر موقعیت زمانی بوده جیگرم.

هزار تا بوووووووووووووووس


+ نوشته شده در دوشنبه 9 دی1392 ساعت 8:37 توسط مامان آرتینا
.

بیماری آرتینا/ رویش چهار دندون و رژیم بنده

متاسفانه عروسک مامانی از دیروز دوشنبه دوم دی ماه با سرفه های شدید و ابریزش بینی روزش رو شروع کرد. حال ندار و بی جون شده. تا می یاد یه پرده گوشت بگیره، مریض می شه. البته چهار دندون نیشش هم یک هفته ای هم می شه که در اومده. کمی هم بی قرار دندونها بود. اگه انشالله امروز رو به بهبودی بود که هیچی اما اگه سرفه ها ادامه داشت، بعدظهر بازم می ریم دکتر. )خدا نکنه(

بنده هم از مدتها قبل تصمیم گرفتم که وزنم رو پایین بیارم و یه تغییراتی در خودم ایجاد کنم. قبل از ازدواج من سالها روز وزن ۵۳ کیلو مونده بودم و با اینکه زیاد می خوردم، وزنم ثابت بود. بعد ازدواج تا ۶۰ رسیدم و بعد زایمان و الان که حدود دو سال از زایمانم می گذره به ** رسیدم. اگه تا عید وزنم رو به ۶۰ برسونم خیلی خیلی خوب می شه. چون لباسهای خوب و قشنگم برام تنگ شده و دو سال اخیر همش لباسهای سایز بزرگتر خریدم . خسته شدم و احساس سنگینی می کنم. یکم دی ماه رفتم پیش دکتر تغذیه و برام رژیم و مقدای دارو داد. دیروز که اربعین بود تو خونه همه مقدمات فراهم نبود ولی از امروز رسما رژیمم رو با نون و پنیر و خیار و گوجه برای وعده صبحانه شروع کردم.

یکی از آرزوهام کم کردن وزن شده ، سبک و خوش تیپ. اگه تا عید هر هفته یک کیلو کم کنم به سایز ایده آلم رسیدم .


+ نوشته شده در سه شنبه 3 دی1392 ساعت 8:38 توسط مامان آرتینا
.

دومین یلدا در کنار آرتینا

طبق سالهای گذشته مهمونی شب یلدا با حضور عمه های من و تعدادی از آشناها در خونه بابا جون برگزار می شه. امسال به خاطر تعدای از مسافرها، مهمونی در شب جمعه یعنی ۲۸ آذرماه برگزار شد. خیلی با وجود دختر گلم خووش گذشت.برای امسال تصمیم داریم که شب یلدای اصلی رو به خونه آقا بریم. یعنی امشب. این روزها هوا خلی خیلی سرد شده و سرما به استخون می زنه. جیگر مامان هم تازه با جورابهاش کنار اومده. آخه برای جوراب پوشیدن، برنامه .....ها داریم. جدیدا از دستکش هم خوشش اومده. ولی از کلاه بیزازه.

شیرین زبونیهای دخترکم روز به روز زیاد تر می شه و واسه هر حرکتی یه جوابی داره.

وقتی خودت تنها روی تختی و ما کنارت نیستیم، می شینی و می گی: آنانا بیدار شده!!!!

یا وقتی چیزی رو می خوای که با مطمئنی با مخالفت ما همراه می شه اون شی یا خوراکی رو صدا می زنی و از این اتاق به اون  اتاق دنبالش می گردی. مثلا می گی: نانی   .... نانی کجایی؟؟؟ بیا پیشِ آنانا.

به نقاشی و کتاب خوندن هم که بیشتر از قبل علاقه داری و هر موقع مهمونی می ریم، باری از کتاب ودفتر خانم همراهمونه.

خیلی خیلی خیلی و غیر قابل توصیف به خاله علاقه داری و همیشه با گریه ازش جدا می شی و برای دیدنش بی تابی. تا تلفن زنگ می زنه می گی : خاله جوووووونی بیا.

تو بغلش می خوابی و از دستش غذا می خوری. خوب خاله هم خیلی خیلی به تو علاقه منده و این ارتباط دو طرفه است. تا حدی که یه حالت حس ششم  یا تله پاتی با هم دارید. مثلا بارها شده که خاله نصفه شب حالش بد شده  و دقیقا همون ساعت تو خونه خودمون آرتینا خانمی هم بی قرار بوده و یا بلعکس.

خوشحالم که آرتینا ارتباط خوب و بی دغدغه و ترسی با خاله داره و این تو سنین بالا تر تاثیرات خوبی داره.

حالا دیگه اغلب شعرها رو بلدی. کافیه یه بار یه آهنگ رو بشنوی و دفعه دوم کاملا باهاش تکرار می کنی. جاهایی رو که بلد نیستی ، آهنگش رو می زنی.

شعر می خونی: آََََآآآآآله آآآآآآله. دوسِت داله. هَلور هَلشَب. فِکلِ یاله. او    او

قربون اون زبونت بشم.


+ نوشته شده در شنبه 30 آذر1392 ساعت 11:22 توسط مامان آرتینا
.

روز برفی

دو روز دیگه به پایان پاییز مونده، امروز ساعت شش صبح بارش برف منظره قشنگی رو ایجاد کرده بود. من از دیدن برف و راه رفتن توی رف اصلا سیر نمی شم. خدا رو شکر بهم لیاقت داد که یه روز و یه سال برفی دیگه رو ببینم. و خدا رو شکر که روزهای قشنگ برفی و زمستونی ما با وجود آرتینا خانم قشنگتر شده.

توی این روزهای برفی آرزو می کنم که  خدایا! آرامش را همچون دانه های برف
                                                              آرام
و بی صدا
                                               بر سرزمین قلب کسانی که برایم عزیزند ببار

دخترم  امیدوارم روزای زمستونیت مثل دل من که از عشق تو لبریزه گرم باشه
روزای زمستونیت قشنگ


+ نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1392 ساعت 8:44 توسط مامان آرتینا
.

قالب وبلاگ

بازی آنلاین

دانلود

دانلود

بازی آنلاین

بازی آنلاین

نیوزفا - خبر

عکس

طراحی سایت

دانلود

قالب وبلاگ

اسکریپت